قشنگه

پیشانی ات

پلاکارد شورشیان ست

که آزادی را با خط خورشید

برآن نوشته اند

و اندامت ، صلیبی که پیکر عشق را

برآن میخکوب کرده اند!

اگر گریبان بگشایی

زندانیانِ حبس ابد آزاد می شوند

و کبوترانِ  گمشده  پر می گیرند

باور نمی کنی اما

تمام سیاهان افریقا،برای انقلاب

در چشمهای تو

گِرد آمده اند...!

از من چه می خواهی که سالهاست

دست هایم را بالا برده ام

و منتظرِ شلیک ِ تو مانده ام؟!

*آرمان ِ پویان*

بیا امشب بسویم روکن ای یار

غبار کینه را جارو کن ای یار

نشسته روی دوشم برفِ غربت

بیا این برف را پارو کن ای یار!

***

شبی چون عاشقانِ بی سرانجام

من وتو توی کوچه ، گام در گام

دو سایه زیرِ نورِ خسته ی ماه

درونِ هم فرو رفتند آرام...!

***

سلامِ من به تو ای یارِ خوشگل!

که بی تو مانده ام چون مرغِ بسمل !

نباش ازحالِ من اینقدر غافل

نکن در عشقِ من اینقدر دل دل !

خدایا شکر

تبسم در قران

تبسم" از ماده (ب س م) و در لغت برای آن چند معنا ذکر کرده­اند: برخی آن را اولِ ضحک که همراه با صدا نباشد معنا کرده­اند. [1] برخی آن را حالتی پایین­تر از خنده معنا کرده­اند.[2] و برخی در معنای آن گفته­اند گشوده شدن لب­ها برای شادمانی و نمایان شدن دندان­ها بدون ایجاد صدا[3] که معادل فارسی آن "لبخند" است.[4]
 
تبسم در قرآن
  در اصطلاح قرآنی و روائی تبسم برای خندۀ بدون صدا به کار می­رود و از آن به مفهومی در مقابل قهقهه به معنای بسيار خندیدن یاد می­کنند.[5] ماده تبسم در قرآن یک بار آمده است، آنجا که سلیمان از سخن مورچه تبسّمى كرد و خنديد:
«فَتَبَسَّمَ ضاحِكاً مِنْ قَوْلِها وَ قالَ رَبِّ أَوْزِعْني‏ أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتي‏ أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَ عَلى‏ والِدَيَّ وَ أَنْ أَعْمَلَ صالِحاً تَرْضاهُ وَ أَدْخِلْني‏ بِرَحْمَتِكَ في‏ عِبادِكَ الصَّالِحينَ »[6]
«سليمان از سخن او تبسّمى كرد و خنديد و گفت: پروردگارا! شكر نعمتهايى را كه بر من و پدر و مادرم ارزانى داشته‏اى به من الهام كن، و توفيق ده تا عمل صالحى كه موجب رضاى توست انجام دهم، و مرا برحمت خود در زمره بندگان صالحت وارد كن!»
 
   و معنای مقابل آن (قهقهه) اصلا در قرآن به کار نرفته است. ماده ضحک که معنای عام تبسم است در قرآن ده مرتبه استفاده شده است.
  چنانچه گفتیم در آیه 19 سوره نمل "تبسم" به کار رفته است که در آنجا همراه با ماده ضحک است که معنای متفاوتی با تبسم دارد از این لحاظ مفسران برای این ترکیب علتی جستجو کرده­اند.
  دلیلی که برای این ترکیب در تفاسیر ذکر شده این است که منظور، گذشتن از حد تبسم و نزدیک شدن به خنده است، این دلیل را جوامع الجامع[7]، الكشاف[8] و المیزان[9] آورده­اند.
 
تبسم در روایات
  در روایات که گسترده تر از آیات قرآن به مسائل ریز پرداخته­اند می­توان چندین نوع روایت در باب تبسم یافت، از جمله روایاتی که نحوه خندیدن مؤمن را تبسم می­
دانند، مانند روایتی از امام صادق که می­فرمایند:
«ضَحِكُ الْمُؤْمِنِ تَبَسُّم »[10]
«خنده مؤمن تبسّم است.‏»
 
  و همچنین روایات دیگری وجود دارد که تبسم به روی برادر را نیکو و مستحب می دانند؛ این روایات به قدری است که در این باره در کتاب شریف کافی بابی گشوده شده است.در مقابل این روایات گروهی از احادیث وجود دارد که نقطه مقابل تبسم یعنی قهقهه را تقبیح کرده­اند مانند روایت معروفی از امام صادق که می­فرمایند:
«الْقَهْقَهَةُ مِنَ الشَّيْطَانِ »[11]
«قهقهه زدن از شيطان است.»
 
  از این رو این رفتار در مورد پیامبران بیشتر باید صدق کند و قهقهه زدن از پیامبران قطعا قبیح تر است؛ پس ظاهر روایاتی که حکایت می­کند پیامبر اسلام چنان خندیدند که دندانهای پسین ایشان نمایان شد اشتباه است و این روایات تنها می خواهند مبالغه در خنده پیامبر را اشاره کنند.[12]  
 
تبسم در علم اخلاق
   در علم اخلاق نیز به پیروی از قرآن و روایات انسان را از بسیار خندیدن و بسیار شوخی کردن بر حذر داشته­اند و در مقابل آن تبسم را نیکو شمرده و مدح کرده­اند. از میان عالمان اخلاق می­توان به عالم ربانی علامه ملا احمد نراقی اشاره کرد که در کتاب خود درباره شوخی خنده و تبسم می آورد: خنده مذموم، قهقهه است که با صدا باشد اما تبسم که کسی صدائی از او نشنود مذموم نیست بلکه محمود است و تبسم نمودن پیغمبر معروف و مشهور است.[13]
  عالمان اخلاق خنده  را در حالی که از حد بگذرد بد می دانند و اگر عادت کسی شود نیکو نیست اما اگر اتفاقی از کسی خنده با صدا رخ دهد کسی بد نمی داند چون این خنده در اختیار او نبوده و انسان به سبب اعمال خارج از اختیار مورد باز خواست قرار نمی گیرد.


[1] طريحى، فخر الدين؛ مجمع البحرين،‏‏ كتابفروشى مرتضوى،‏ تهران،‏ 1375 ش، چاپ: سوم، ج‏6، ص 17
[2] ابن منظور، محمد بن مكرم‏؛ لسان العرب‏، دار صادر، بيروت‏، 1414 ق‏، چاپ: سوم، ج‏12، ص 50
[3] فراهيدى، خليل بن احمد؛ كتاب العين‏، انتشارات هجرت‏، قم‏، 1410 ق،‏ چاپ: دوم، ج‏7، ص 277
[4] مهيار، رضا؛ فرهنگ ابجدى عربى- فارسى‏، بی تا، بی جا، ص 205
[5] همان، ص 710
[6] النمل/19
[7] مترجمان‏، ترجمه تفسير جوامع الجامع، بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى‏، مشهد، 1377 ش‏، چاپ: دوم، ج‏4، ص 456
[8] زمخشرى، محمود؛ الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل‏، دار الكتاب العربي‏، بيروت‏، 1407 ق‏، چاپ: سوم‏، ج‏3، ص 356
[9] طباطبائي، علامه محمد حسين، ترجمه: موسوي همداني، سيد محمد باقر، ترجمه تفسير الميزان‏، دفتر انتشارات اسلامي جامعه‏ي مدرسين حوزه علميه قم‏، قم‏، سال: 1374 ش‏، چاپ: پنجم‏، ج‏15، ص 502
[10] محدث عاملى‏، تفصيل وسائل الشيعة إلى تحصيل مسائل الشريعة، آل البيت‏، قم‏، 1409 ق‏، چاپ: اول‏، ج‏12، ص 115
[11] همان
[12] زمخشرى، محمود؛ الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل‏، دار الكتاب العربي‏، بيروت‏، 1407 ق‏، چاپ: سوم‏،، ج‏3، ص: 356
[13] ملا احمد نراقی، معراج السعادة، CD المکتبه الشامله، جزء 42، ص 9

 

شگر د های طنز

طبقه ‌بندی طنز


رومیان خود را مبتکر طنز به عنوان یک نوع ادبی می‌دانستند، کوین تلیان منتقد رومی گفته است "طنز تماما مال ماست".
البته هدف او در این جا آنگونه طنزنویسی به عنوان یک نوع ادبی است که در ادبیات لاتینی با نویسنده‌ای به نام لوسیلیوس شروع شد و با شاعران بزرگی چون هراس، جونال و پرسیوس به اوج خود رسید، نه طنز به طور کلی و به صورت یک نوع ادبی که درادبیات یونانی به وفور یافت می‌شد و نمونه بارز آن کمیدی های اریستفان می‌باشد.
طنز به صورتی که در روم به وجود آمد، بر خلاف حماسه، موضوع شعر زندگی بزرگان و قهرمانان نیست، بلکه انعکاس زندگی روزمره مردم است که به طرز واقع بینانه‌ای ترسیم می‌شود.
طنز واژه ای عربی است و در واژه به معنای مسخره کردن، طعنه زدن، عیب کردن، سخن به رموز گفتن و به استهزا از کسی سخن گفتن است. معادل انگلیسی طنز satire است که از satira در لاتین گرفته شده که از ریشه satyros یونانی است. satira نام ظرفی پر از میوه های متنوع بود که به یکی از رب النوع زراعت هدیه داده شده بود که معنای لغوی ان «غذای کامل» یا «آمیخته ای از هرچیز» بود
طَنز، هنری است که عدم تناسبات در عرصه‌های مختلف اجتماعی را که در ظاهر متناسب به‌ نظر می‌رسند، نشان می‌دهد و این خود سبب خنده می‌شود
در ادبیات طنز به نوع خاصی از آثار منظوم یا منثور ادبی گفته می شود که اشتباهات یا جنبه های نامطلوب رفتار بشری، فسادهای اجتماعی و سیاسی یا حتی تفکرات فلسفی را به شیوه ای خنده دار به چالش می کشد.
در تعریف طنز آمده است: «اثری ادبی که با استفاده از بذله، برعکس کردن، خشم و نقیضه، ضعف ها و تعلیمات اجتماعی جوامع بشری را به نقد می کشد.»
جان درایدن در مقاله «هنر طنز» ظرافت طنز را به جدا کردن سر از بدن با حرکت تند و سریع شمشیر تشبیه می کند، طوری که دوباره در جای خود قرار گیرد

برخی صاحب‌نظران به وجود سه‌گونه طنز لفظی، نمایشی و موقعیت طنزآمیز در دوره معاصر اشاره کرده‌اند. برخی نیز انواع طنز را در دسته‌های طنز اجتماعی، ژورنالیستی، سیاسی، فلسفی، طنز مبتنی بر فرهنگ مردم، طنز روانکاوانه و طنز سیاه تعریف کرده‌اند. اشکال اصلی این نوع تقسیم‌بندی، بی‌توجهی به منظرهای طبقه‌بندی است. زیرا با این تقسیم‌بندی نمی‌توان طنز ژورنالیستی را از طنز اجتماعی بازشناخت و یا تفاوت‌های طنز اجتماعی و طنز سیاه به درستی معلوم نیست.
پس بی‌راه نیست اگر بگوییم، بهترین تقسیم‌بندی برای طنز، تقسیم‌بندی آن از منظرهای مختلف است. زیرا طنز را می‌توان با توجه به موضوع، قالب، نحوه بیان و شیوه ارائه مضمون و درونمایه و هدف طبقه‌بندی کرد. همچنین طنز می‌تواند با توجه به سن مخاطبان نیز تقسیم بندی شود.
طنز را می‌توان از دیدگاه موضوع به شش نوع زیر تقسیم کرد:


1 – طنز اجتماعی
2 – طنز سیاسی
3 – طنز تاریخی
–4 طنز مذهبی و عارفانه
5 – طنز فلسفی
6 – طنز تلفیقی چون طنز سیاسی ـ اجتماعی و …
طنز را از منظر قالب می‌توان به دو دسته کلی طنز زبانی و طنز تصویری تقسیم کرد. طنز زبانی خود به دو دسته نظم و نثر تقسیم می‌شود. آثار طنزی که در قالب نظم ارائه شده‌اند، بیشتر از قالب‌های قصیده، قطعه، رباعی، ترجیح‌بند، ترکیب‌بند، مثنوی و گاه غزل سودجسته‌اند و طنز در قالب نثر نیز از داستان کوتاه، رمان، نمایشنامه، فیلمنامه، کاریکاتور و مسافرت خیالی، داستان حیوانات، تمثیل، کلمات قصار و کم تر و حکایات بهره گرفته است.

در ادبیات کلاسیک فارسی، طنز در میان آثار نویسندگان دوره های مختلف به اشکال گوناگون وجود داشت. در صدر این افراد، عبید زاکانی پدر هنر طنز در ادبیات فارسی است. عطار نیشابوری نیز در الهی نامه جنبه هایی از طنز دارد

. نحوه بیان یک طنز نیز ممکن است با استفاده از اغراق و مبالغه، تضاد، تناقض، تمثیل، وارونه‌نمایی و … باشد و بالاخره طنز را براساس محتوا و مضمون نیز می‌توان به دو دسته طنز تلخ یا سیاه و طنز شیرین یا سفید تقسیم کرد. در طنز سیاه جنبه خنده‌انگیزی طنز کمتر از نیش آن است. ولی در طنز شیرین، بذله‌گویی و شوخ‌طبعی بر تفکر و تعمق طنز برتری دارد. طنز سیاه چیزی‌ست که در شعر خیام و جاهایی در شعر حافظ، البته به صورتی رندانه‌تر، وجود دارد. اما نمونه‌‌ی اساسی طنز سیاه، مبتنی بر نفی است. ما در طنز اجتماعی، تعریض داریم اما نفی نداریم.
طنز از نظر شیوه عرضه نیز به صورت زیر طبقه‌بندی می‌شود:


1 – طنز نوشتاری
2 – طنز شنیداری
3 – طنز دیداری (مثل پانتومیم)
4- طنز تصویری
5 – طنز دیداری و شنیداری


شیوه های طنز
انواع آثار ادبی که طنز نویس می تواند به کار ببرد فوق العاده زیاد است، رمان، نمایش نامه، شعر و... اما شیوه ها یا تکنیک هایی که در آن به کار می رود محدود است. ۱. کوچک کردن ۲. بزرگ کردن ۳. تقلید مضحک از یک اثر ادبی شناخته شده ۴. ایجاد موقعیتی در داستان یا نمایش که به خودی خود طنزآمیز است. ۵. به کار بردن عین کلمات کسی که مورد طنز قرار می گیرد و ایجاد چهارچوبی مضحک برای آن.
منابع:

۱طنزـ ویکی‌پدیا، دانشنامه آزاد.
۲- حسن جوادی ،انتشارات کاروان
مجله تخصصی علمی زبان ۳- ادبیات فارسی دانشگاه قم
۴-

طنز نویسی

کلیات تعریف طنز و مبانی طنز و فکاهی

. در مقاله ایی که در پیش رو دارین سعی بر آن شده است که تعریفات کلی از ساختار و ترکیبات هجو یا satire که طنز را میتوان زیر مجموعه ان قلمداد کرد قرار گرفته است
این مقاله برگرفته از مقاله استاد مرحوم صلاحی است که به عنوان فصل اول این بخش وبلاگم قرار دادم امید است مزید شما طنازان عزیز و طنز دوست و منتقدین زبر دست قرار گیرد.

.

هر اصطلاحی را با ضد آن بهتر می توان شناخت و تعریف کرد. در ادب کهن، برای مضاحک دو اصطلاح بوده است: هجو و هزل.
هجو، ضد مدح است و هزل ضد جد.
به عبارت دیگر، هدف هجو انتقاد است و هدف هزل، شوخی. با این توضیح که آن انتقاد و این شوخی بیش تر جنبه شخصی و خصوصی داشته است.

وقتی هجو از حالت شخصی در می آید و جنبه عام به خود می گیرد، تبدیل به طنز می شود. وقتی هم هزل از دایره محدود و خصوصی اش در می آید، تبدیل به فکاهه می شود. در ادب کهن به هزل معتدل، «مطایبه» می گفتند که خیلی نزدیک به فکاهه امروز است.

برای این که خواننده گیج نشود ، خیلی خلاصه عرض می کنم که طنز، شکل تکامل یافته هجو است و فکاهه شکل تکامل یافته هزل. آنچه این دو را به هم پیوند می دهد، عنصر خنده است. با این تفاوت که خنده طنز به خاطر انتقاد است و خنده فکاهه به خاطر شوخی.

در همین جا یادآوری کنم هر چیزی که بتواند انسان را بخنداند، ارزشمند است. خنده، جسم و روان انسان را تقویت می کند و او او را در برابر مشکلات مقاوم می سازد. همین جاست که آثار فکاهی هم ارزش پیدا می کند. بعضی ها فکاهه را در برابر طنز دست کم می گیرند. اما من یک فکاهه خوب را به یک طنز بد ترجیح می دهم .

اگر طنز بیشتر جنبه سیاسی و اجتماعی به خود می گیرد، فکاهه هم می تواند بعد فلسفی پیدا کند. طنز و فکاهه دوش به دوش هم حرکت می کنند و مضاحک را می سازند. خنده طنز، نیشخند است و خنده فکاهه نوشخند. جامعه بشری، هم به نیش احتیاج دارد و هم به نوش.

آنچه به یک اثر، ارزش هنری می بخشد، نحوه اجرای آن است. بیش تر مضامین اشعار حافظ را قبل از او شاعران دیگر گفته اند، پس چرا مال حافظ مانده است و مال آنها نمانده. من فکر می کنم به دلیل اجرای بهتر حافظ است. حالا بیشتر به چگونه گفتن اهمیت می دهند تا چه گفتن. اگر چه جامعه سیاست زده، طنز را بالاتر از فکاهه می داند، من فکاهه ای را که خوب اجرا شده به طنزی که بد اجرا شده ترجیح می دهم.

نمونه فکاهه:
شخصی دعوی خدایی می کرد. او را پیش خلیفه بردند. او را گفت:« پارسال این جا یکی دعوی پیغمبری می کرد، او را بکشتند.»
گفت: «نیک کرده اند که او را من نفرستاده بودم !» / عبید رساله دلگشا

نمونه طنز:
شخصی از مولانا عضدالدین پرسید که : « چون است که در زمان خلفا مردم دعوی خدایی و پیغمبری بسیار می کردند و اکنون نمی کنند؟»
گفت: « مردم این روزگار را چندان ظلم و گرسنگی افتاده است که نه از خدایشان به یاد می آید و نه از پیغامبر!»
عبید (همان رساله)

طنز و فکاهه قالب هایی دارد و شیوه ها و شگردهایی. طنز و فکاهه در هر قالبی می گنجد: مقاله (مثل چرند و پرند دهخدا و آسمون و ریسمون پزشک زاد)، داستان (مثل شنل گوگول یا میهن پرست هدایت)، رمان ( مثل دایی جان ناپلئون پزشک زاد و هاکلبری فین مارک تواین)، نمایشنامه (مثل بازرس گوگول یا خسیس مولیر)، لطیفه ( مثل رساله دلگشای عبید) و حتی قصیده (مثل موش و گربه). خلاصه طنز و فکاهه در هر قالبی که فکر کنید می گنجد. از خاطره بگیرید تا سفرنامه.

اما شیوه ها و شگردها:
طنز نویس گاهی خودش را به کوچه علی چپ می زند
گاهی به در می گوید تا دیوار بشنود
گاهی می رود به گذشته. گاهی می رود به آینده
گاهی تعریف می کند؛ تعریفی که از صدتا انتقاد بدتر است. به قول قدیمی ها « ذم شبیه مدح». گاهی اوقات هم از یک نفر آن قدر تعریف می کنند که خود به خود تبدیل به طنز می شود. به این می گویند طنز غیر عمد. مثل قتل غیر عمد!

یکی از شیوه های بسیار رایج، نقیضه سازی است ( به قول اخوان ثالث). یعنی تقلید تمسخر آمیز از سبک جدی یک اثر دیگر. فرنگی ها به آن پارودی (Parody ) می گویند. مثل تقلیدی که مثلا مذهب اصفهانی در« تذکره یخچالیه» از «تذکره آتشکده» آذر کرده است. مذهب با یخچالیه خود، آتشکده آذر را نقض کرده است. او همان شیوه و شگر آذر را به کار گرفته است. با این تفاوت که آذر در تذکره خود به شاعران واقعی پرداخته است و مذهب در تذکره خود به شاعران بند تنبانی.

یکی دیگر از شیوه ها وارونه گویی است. مثل مقاله «پیشنهاد موقرانه» از جاناتان سویفت. سویفت در این مقاله برای جلوگیری از ازدیاد نفوس پیشنهاد می کند. بچه های فقرا را بپزند و روی میز اغنیا بگذارند. فرنگی ها به این شیوه آیرونی ( Irony ) می گویند. دهخدا هم در بعضی از مقالات چرند و پرند این شیوه ها را به کار برده است.
شیوه ها و شگردها زیاد است. فعلا به همین ها اکتفا می کنیم.

طنزنویس سعی می کند مستقیم توی دل ماجرا نرود و از این شیوه ها استفاده می کند که حرفش را غیرمستقیم و چند پهلو بزند. او با طعنه و کنایه و ایما و اشاره پیش می رود تا با کسی تصادف نکند.

با این حال گاهی دچار عوارض جانبی می شود.

بیشتر مواقع طنز و طنزآوران را دست کم گرفته اند. در دیوان های شعر اغلب قصاید و غزلیات صدرنشین بوده اند و هجویات و هزلیات ته نشین. گاهی هم تهش افتاده است. مثل خبثیات سعدی که از ته خیلی از کلیات ها ( مثل عملیات ها) افتاده است.
دیگر به این نمی شود گفت «کلیات»، چون کلیه هایش را در آورده اند. به نظر من خبثیات سعدی از نظر سبک شناسی، الگوی عبید زاکانی بوده است. سعدی با خبثیاتش راهگشای عبید بوده است.

درمطبوعات هم طنز و شوخی را می بردند به آخر نشریه. خوشبختانه در سال های اخیر به ارزش طنز و کاریکاتور بیشتر پی برده اند و هر نشریه ای سعی دارد جایی را به این دو مقوله اختصاص دهد و بهترین صفحات را در اختیار طنزنویس و کاریکاتوریست قرار دهد.

دست کم گرفتن طنزنویس در جاهای دیگر هم صدق می کند. معمولا کسانی که درباره رمان نویسی کتاب می نویسند، رمان دایی جان ناپلئون را از قلم می اندازند و یادشان می رود که طنزنویسان چه نقشی در رمان نویسی داشته اند. اگر گوگول نبود، داستایوسکی پیدا نمی شد. اگر مارک تواین نبود همینگوی پیدا نمی شد.
اگر لارنس استرن نبود، جیمز جویس پیدا نمی شد. مگر پدر رمان نویسان جهان سروانتس طنزپرداز نیست؟ چرا جای دوری برویم اگر دهخدا نبود، جمال زاده و هدایت هم پیدا نمی شدند. پس به قول عبید: هزالان را خوار مدارید و در آنها به چشم حقارت منگرید، یا به قول سنایی: هزل من هزل نیست تعلیم است. یا به قول مولانا: هزل تعلیم است آن را جد شنو/ تو مشو برظاهر هزلش گرو. و به راستی که چنین است. حتی در لطیفه ساده ای که چیزی در آن نیست، حکمی نهفته است.

یاد لطیفه ای در مثنوی مولانا افتادم. نی زنی در حال نواختن نی، خیلی به خودش فشار آورده، بر اثر این فشار، صدای وارونه ای شنیده می شود که به قول پزشک زاد منشا انسانی دارد. نی زن، نی خود را به محل تولید صدا تقدیم می کند و می گوید: « گر تو بهتر می زنی، بستان بزن» که این مصراع تبدیل به ضرب المثل شده است. ببینید چه حکمتی در آن نهفته است . خیلی ها این ضرب المثل را به کار می برند، بدون این که لطیفه اش را بدانند.

شاعران بزرگ ما هیچ گاه از طنز و شوخ طبعی دور نبوده اند. از سنایی و عطار بگیر تا حافظ و مولانا و نظامی و سعدی جامی و خیام. حتی فردوسی بزرگ: به دشت آهوی ناگرفته مبخش!

بعضی از کشورها شهری را مرکز طنز و فکاهه خود قرار داده اند. مثلا خانه طنز و فکاهه بلغارستان در شهر گابرود Gabrovo است. هر سال یک هفته در آنجا جشنواره طنز و فکاهه برگزار می شود، هر همه زمینه ها. از شعر و داستان و نمایش نامه بگیر تا عکاسی و مجسمه سازی و کاریکاتور.

مرکز طنز و فکاهه ترکیه هم «آق شهر» است که ترک ها آنجا را زادگاه «ملانصرالدین» یا به قول خودشان نصرالدین خوجا می دانند و هر سال در آنجا مسابقات کاریکاتور برگزار می کنند.

من پیشنهاد می کنم در ایران هم شهر قزوین چنین مرکزیتی پیدا کند؛ به چند دلیل:
عبید زاکانی، درخشان ترین چهره طنز کهن فارسی از قزوین برخاسته است
دهخدا آغازگر طنز امروز ایران از قزوین درآمده است.
دخو که لطیفه هایش همپای لطیفه های ملانصرالدین است از اهالی قزوین است. و با احتیاط عرض کنم که قزوین یکی از لطیفه خیزترین مناطق ایران است.

سید اشرف حسینی بزرگترین طنزسرای زمان مشروطه، اصلش از قزوین است، اگرچه به گیلانی معروف شده است.

چند تن از طنز نویسان و طنزسرایان و محققان و مترجمان طنز و فکاهه اهل قزوین اند، مثل جواد مجابی، مهشید امیرشاهی، بها الدین خرمشاهی، مهدی سحابی و محمود بیرسیاقی. این آخری همکار دهخدا بوده و خدماتش به فرهنگ و ادب و لغت فارسی کم نظیر است. بهترین تصحیح آثار دهخدا، مخصوصا چرند و پرند از اوست. استاد، پنجاه تا از لطیفه های عبید را هم منظوم کرده که چاپ شده است.

من خیلی جسارت کردم. ممکن است بگویید: رو که نیست سنگ پای قزوین است. همین جا تجلیلی و تحلیلی بکنم از سنگ پا

سنگ پا می تواند تعریف و تعبیری هم از طنز پرداز باشد. موجودی به ظاهر ناهموار و خشن که باعث پاکی و پاکیزگی می شود. سنگ پا در حین پاکسازی پا هم قلقلک می دهد. کسی که پایش تمیز باشد، با خیال راحت می تواند در مجامع، جورابش را در بیاورد. پس نتیجه می گیریم که سنگ پا با تمام روسیاهی، باعث رو سفیدی مردم می شود.
پیشنهاد می کنم اگر قرار است نشریه ای در آید، اسمش را بگذارند سنگ پا. واقعا رو که نیست...

إلي تلميذه "براي يك شاگرد " ** نزار قباني **

إلي تلميذه

به يك شاگرد

قُلْ لي – ولو كذباً – كلاماً ناعماً *** بگو – حتي به دروغ – حرفهائي زيبا را
قد كادً يقتُلُني بك التمثالُ *** كه مرگم ، رقم خواهد زد اين سكوت بت وار
مازلتِ في فن المحبة .. طفلةً *** چون طفل بي تجربه اي هستي اندرفنون عشق
بيني وبينك أبحر وجبالُ *** درياها و كوهاست . . بين من و تو
لم تستطيعي ، بَعْدُ ، أن تَتَفهَّمي *** نتوانستي هنوز دريابي كه . . .
أن الرجال جميعهم أطفالُ *** چون كودكاني هستند اين مردان
إنِّي لأرفضُ أن أكونَ مهرجاً *** دلقكي نمي پذيرم، باشم كه . . .
قزماً .. على كلماته يحتالُ *** به پَستي . . . نيرنگ كند بر حرفهايش
فإذا وقفت أمام حسنك صامتاً ***ساكت اگر شوم در محضر زيبائيت
فالصمتُ في حَرَم الجمال جمالُ *** اوج زيبائيست ، سكوت در اين محضر
كَلِماتُنا في الحُبِّ .. تقتلُ حُبَّنَا *** ميكشد عشق ما را . . . حرفهايمان از عشق
إن الحروف تموت حين تقال *** به سان مرگي است سخن گشودن براي كلمات ...
قصص الهوى قد أفسدتك .. فكلها *** دگرگون كرد تو را، اين داستانهاي عشقي . . . وهمه آنها
غيبوبةُ .. وخُرافةٌ .. وخَيَالُ *** اغمائي است و خرافه و وهم
الحب ليس روايةً شرقيةً *** نيست عشق، آن رمان شرقي كه . .
بختامها يتزوَّجُ الأبطالُ *** به هم رسد انتهاي آن ، به ازدواج
لكنه الإبحار دون سفينةٍ *** ليكن دل به دريا زدن است بي كشتي و بادبان
وشعورنا ان الوصول محال *** با يقين به محال بودن رسيدن به مقصد
هُوَ أن تَظَلَّ على الأصابع رِعْشَةٌ *** عشق همان لرزه است بر انگشتان و. . .
وعلى الشفاهْ المطبقات سُؤالُ *** سئوال پريشاني است بر لبان بسته
هو جدول الأحزان في أعماقنا *** رُود غمي است در درونمان
تنمو كروم حوله .. وغلالُ *** ميرويد اطراف آن سختي و حصار ..
هُوَ هذه الأزماتُ تسحقُنا معا ً *** نابود ميكند ما را . . اين بحرانها ..
فنموت نحن .. وتزهر الآمال *** و ميميريم ما . . . و شكوفه ميزند آرزوها
هُوَ أن نَثُورَ لأيِّ شيءٍ تافهٍ *** اينكه به هم زند ما را، بي ارزشترين ها
هو يأسنا .. هو شكنا القتالُ *** زنوميديمان است اين شك هاي مرگبار
هو هذه الكف التي تغتالنا *** وين همان دست كشنده‌مان است

ونُقَبِّلُ الكَفَّ التي تَغْتالُ *** و مي زنيم بوسه اي، بر اين دستان

*****
لا تجرحي التمثال في إحساسهِ *** نرنجان اين بت را در اين احساس
فلكم بكى في صمته .. تمثالُ *** كه چه بسيار گريستند در سكوت اين بت ها
قد يُطْلِعُ الحَجَرُ الصغيرُ براعماً *** چه بسا برويد جوانه هائي بر اين سنگ كوچك
وتسيل منه جداولٌ وظلالُ *** و روان شود رودهائي با چه‌ موجها
إني أُحِبُّكِ من خلال كآبتي *** عشق مي ورزم به تو در غمهايم
وجهاً كوجه الله ليس يطالُ *** رخي چون رخ دست نيافتني پروردگار
حسبي وحسبك .. أن تظلي دائماً *** سانِ من و تو اين بود . . . كه بماني هميشه
سِراً يُمزِّقني .. وليسَ يُقالُ *** رازي نگفتني . . . كه درنوردد اين تن را ..

شعر :نزار قباني . . . ترجمه‌ي : مؤيد جزايري اصل

مانامت العین / چشم نخوابید

 مانامت العین / چشم نخوابید

هدف علیه الوکت بطوابه او قصف قلعتی

رشاشه یخرط علی و ابصلیه هدف قلعتی

یرگص البوش ابقدر کل میه او الف قلعت لی

اتحاصرت لالی مفر کل دنیای ظلمه اصبحت

و الشمس خسفت مکر او بل دلال عظمه اصبحت

ضاع الفکر و العتب لل هدف مرمی اصبحت

دیوان الاجواد ما فسر ملف قلعاتی

***

ولک هدف علی الزمن بطواب

او دمر کل فرصتی او علن بل طب

اگله جوز منی بعد لتطب

یجادلنی ابزعل و ایمر علیه

***

الزمن عتبات عنده او سلبانی

نزف بدموم گلبی او سلبانی

اچم مره هزمته او سال بانی

زلفت ادروب حربه ابکل اذیه

***

یبدر اینور ضیه ابکل الاجواد

او یا عین البچت ما دامت اسنین

امنهد یوم الفرگنه الزمن بعناد

لجل حبک یخی ما نامت العین

ولا لحظه نسینه ذکر الستاد

حچیه بل گلب گص ابسچاچین

تمرمرنه السماء یمطر مطر جاد

او بگینه ابدورنه مثل المساجین

حلم نلبس ملابس مثل الامجاد

ابترک اهدوم ذلنه ابخمل یاسین

الدهر اشعل حروبه ابسیف شداد

او حرگ دیران سکنتها المساکین

القوی حیه او سبع یصطر بل اسناد

یعود ابجاه ضبعه ابطردت البین

اتمنه الموت حدر الگاع یحفاد

ولا ذوق المذله الگطع چفین

بعد لتلوم تدری اللوم طراد

یکتب مهجتی ابحبک عناوین

انت ابدار ساکن غربه تنگاد

و انه ابطن الحزن لابس سوادین

سواد اهدوم حزنی او سور الاجداد

الهضم شد الحزم و انصمت العین

 

معنی:

مرا درقلعه کوبیده زمانه توپ جنگش را

به صد کالیبر رگباری مرا بگرفته ننگش را

هزاران پوکه رقصیده ندامت دل سنگش را

به تاریکی نهد عمرم فراری نیست در راهم

چرا خورشید تاریک است و باران نیست همراهم؟

بی سبب طعمه شدم  یاوری نیست لبِ  چاهم

ببین مردان بخشنده به تفسیر کرده بندش را

***

دلا در خال زد جان روزگارم

مرا نشنیده یک خان سوز بارم

به وی گفتم نیا در کلبه ی غم

جدال انداخته در خوز تارم

***

زمانه درد و زارش جامه ام برد

چرا از ساربانم نامه ام برد؟

به چندین بار زانو زد برایم

دمِ گفتن به ناگه خامه ام برد

***

ای ماه و هلال جود وبخشش

و ای گریه زچشم ِ اشک باری

از آن روزی که در حکم زمانت

زعشق تو نَخُسبد چشمِ یاری

تو را هر لحظه استادی به یادت

کلامت خون شد در قلبِ جاری

دل آزرده شده بارانِ اشکت

درون کلبه ماندم چون خماری

خیال جامه پوشی همچو دریا

به آبی رنگ پوشد جامه ماری

زمانه آتش جنگش زد آغاز

به آبادی زده آتش و زاری

ستمگر مار شیری خوانده در گیر

به زور گرگ ها پوشد ستاری

مرا ای مرگ دریاب زیر خاکت

به ذوق ذلتت نوشیده عاری

ملامت ترک کن گر دردِ سنگین

محبت ها نهد در عشق ساری

تو را در کوی غربت سکنتی بود

و من اندوه بار و سازه کاری

دو تاریکی بود جامه و جنجال

ملامت کمر بسته چشمِ خواری

جاسم ثعلبی (حسّانی) 20/02/1390

 

 

یارِ مهربونی ، مادر

 

یارِ مهربونی ، مادر

تو عزیزِ جونی ، مادر

تو شریف و نازی

تو که شادمونی ، مادر

***

تو فرشته ی زمینی

تو یه مخلوقِ امینی

بی تو در تنهای تنها

تو یه نازنینی ، مادر

***

نازنین دورت بگردم

بی تو در دنیای سردم

دل به آغوشت کشیده

بی تو آغشته به دردم

***

انتِ نجمه و ابسمایی

انتِ معشوقی او وفایی

شعی ابنورچ علیه

انتِ نغمة کل غنایی ،امی

***

یمی سکرینی ابمحبتچ

یمه سهرینی ابضحچتچ

درب حبنه وسعیته

یمه ضوینی ابنظرتچ

***

معنی:

تو هلال آسمونی ، مادر

تو یه غنچه در خزونی ، مادر

نور تابانِ دل تار

شب ترانه خونی ، مادر

***

بی تو قصه ها چشیدم ، مادر

لب دریا جان دمیدم ، مادر

غم به رخ تاریکی کرده

تیر و دل بر شن کشیدم ، مادر

مادر ، مادر ، مادر ، مادر

جاسم ثعلبی (حسّانی  )

بله عزیزم / نزار قبانی

حبیبی

 

ها حبيبي مو على بعضك أحسك

ها حبيبي لخاطري لا تأذي نفسك

منو زعلك ؟ أنت

مني تزعل لك والله زعل الدنيا كلها ولا مكروه يمسك

أبتسم هدي أعصابك

خل راسك بين أيديا

وأخذ بوسة صلح مني كافي تدلل علياّ

لك أدلل عليّا أدلل عليّا

يا هبة ربي من السما وأجمل هدیه

راح للعشرة أعيد لك

واحد . عشرة

شو تعال بوسني كم مرة أبوسك حبيبي

بيدي أمشط لك حبيبي

وأمسح دموعك بأيديا

آه منك من جمالك حتى دمعك جاذبيه

لك أدلل عليّا أدلل عليّا

يا هبة ربي من السما وأجمل هدية

راح للعشرة أعيد لك

واحد . عشرة

 

 

 

عزیزم ظاهرا مثل هميشه سر حال نيستي

عزیزم به خاطر من خودت را ازار نده

چه کسی تو را ناراحت کرد؟

از من ناراحت شوی به خدا تمام دنیا را ناراحت می کنم

ولی نمی گذارم دست مکروهی تو را لمس کند

أبتسم هدي أعصابك

تبسم کن و به اعصابت مسلط باش

و سرت را میان دستانم بگذار

و از من بوسه دوستی بگیر ناز کردن برای من کافیست

نه برای من ناز کن ناز کن

ای نعمت خداوند از اسمان و زیباترین هدیه

تا ده برایت می شمارم

یک . ده

بیا مرا ببوس و ببین چند بار تو را می بوسم حبیبی

با دستان خودم موهایت را شانه می کشم

و اشکهایت را با دستانم پاک می کنم

اه از تو و از زیباییت حتی اشکهایت جذاب هستند

نه برای من ناز کن ناز کن

ای نعمت خداوند از اسمان و زیباترین هدیه

تا ده برایت می شمارم

یک . ده

نزار قبانی

إني خيرتك فاختاري
ما بين الموت على صدري
او فوق دفاتر اشعاري
اختاري الحب اواللاحب
لا توجد منطقة وسطى
ما بين الجنة والنار

ارمي اوراقك كاملة
وسأرضى عن أيقراري

قولي , انفعلي ,انفجري
لا تقفي مثل المسمار
لا يمكن أن ابقى ابدا
كالقشة تحت الأمطاري

مرهقة ها أنت وخائفةوطويل جدا مشـواري
غوصي في البحرأو ابتعدي
لا بحر من غيردواري
الحب مواجهة كبرى
إبحار ضد التياري
صيب وعذاب ودموع
ورحيل بينالأقماري
يقتلني جبنكِ يا امرأة

تتسلى من خلف ستار
إني لا اؤمن في حبلا يحمل نزفالثوار
لا يكسر كل الأسوار
آه لو حبكِ يبلعني مثل الإعصار
إني خيرتك فاختاري

 


من اختیار انتخاب کردن را به تو دادم
بین مرگ در قلب من

یامرگ بر روی دفترهای شعرهایم
انتخاب کن , زندگی همراه با عشق یا زندگی بدون عشق

عدم انتخاب تو دلیلی بر هراس تو می باشد
هیچ حد میانی وجود ندارد
بین بهشت و آتش دوزخ

تمام کاغذهایت را برزمین بکوبان
و من به هر تصمیمی که تو بگیری قانع خواهم بود
حرفی بزن , واکنشی نشان بده , طغیان کن
همچون میخی که در اعماق زمین فرو رفته است نایست
هرگز امکان ندارد که من همچون گیاهی ناچیز در زیر قطره های باران باقی بمانم
تو پریشان هستی و وجودت را ترس فرا گرفته است

درحالی که مسیر من بسیار طولانی می باشد

یا دراعماق دریا فرو برو و یا اینکه منصرف و دور شو
هیچ دریایی بدون آشفتگی و سرگیجگی وجود ندارد
عشق, رویا رویی عظیمی است
و همچون حرکت برخلاف جريان دریا میباشد
سرشار از سختی و درد و رنج و اشک است
همچون هجرتی در آسمان و در بین ستارگان است

ترس تو در حال نابود کردن من می باشد ای زن
هر از چند گاه , نگاه دزدانه ای از پشت پرده میاندازی
من به آن عشقی ایمان ندارم که

که همراه با خروشیدن یاغیان نباشد
و همچون طوفانی همه جا را در هم نکوبد
و همه چیزها را درهمنشکند
آه که ای کاش عشق تو , همچون گردبادی من را در خود فرو می برد
و من قدرت انتخاب را به تو دادم