اجمل ما قال عنتر بن شداد
عنترة بن شداد بن عمرو بن معاوية العبسي ، من مضر ، أشهر فرسان العرب في الجاهلية ، وأمه أمة حبشية يقال لها زبيبة ، نفاه والده شداد ، ثم اعترف به ، فألحق بنسبة . وعنترة أحد أغربة العرب ـ وهم الذين جاءهم السواد من قبل أمهاتهم ـ وكان أشجع العرب وأشدها ، وأعزهم نفساً ، اجمل شعر قال عن الدهر
أُعاتِبُ دَهراً لاَ يلِينُ لعاتبِ
أُعاتِبُ دَهراً لاَ يلِينُ لعاتبِ وأطْلُبُ أَمْناً من صُرُوفِ النَّوائِبِ
وتُوعِدُني الأَيَّامُ وعْداً تَغُرُّني وأعلمُ حقاً أنهُ وعدُ كاذبِ
خَدَمْتُ أُناساً وَاتَّخَذْتُ أقارباً لِعَوْنِي وَلَكِنْ أصْبَحُوا كالعَقارِبِ
يُنادُونني في السِّلم يا بْنَ زَبيبة ٍ وعندَ صدامِ الخيلِ يا ابنَ الأطايبِ
ولولا الهوى ما ذلَّ مثلي لمثلهم ولا خَضعتْ أُسدُ الفَلا للثَّعالبِ
ستذكرني قومي إذا الخيلُ أصبحتْ تجولُ بها الفرسانُ بينَ المضاربِ
فإنْ هُمْ نَسَوْني فالصَّوَارمُ والقَنا تذكرهمْ فعلي ووقعَ مضاربيِ
فيَا لَيْتَ أَنَّ الدَّهْرَ يُدني أَحبَّتي إليَّ كما يدني إليَّ مصائبيِ
ولَيْتَ خيالاً مِنكِ يا عبلَ طارقاً يرى فيضَ جفني بالدموعِ السواكبِ
سأَصْبِرُ حَتَّى تَطَّرِحْني عَواذِلي وحتى يضجَّ الصبرُ بين جوانبيِ
مقامكِ في جوِّ السماء مكانهُ وَباعِي قَصيرٌ عَنْ نوالِ الكَواكِبِ
صلى الله عليه وسلم أنه قال : (( ما وصف لي أعرابي قط فأحببت أن أراه إلا عنترة )) ولم يدرك الإسلام
وكان لا يقول من الشعر إلا البيتين والثلاثة حتى سبه رجل من بني عس فذكر سواده وسواد أمه وأخته
من أمه وعيره بذلك ، وبأنه لا يقول الشعر . فكان أول ما قال من قصائد معلقته هذه ، وهي أجود شعره
يسمونها المذهبة . وكان قد شهد حرب داحس والغبراء ، فحسن فيها بلاؤه ، وحمدت مشاهدة .
عشق ابنة عمه عبلة .
زندگینامه نزار قبانی
زندگینامه نزار قبانی
نزار قبانی در سال ۱۹۲۳ در شهر دمشق پایتخت سوریه چشم به جهان گشود. دروس ابتدایی و مقطع دبیرستان را در همین شهر گذراند. سپس در رشته حقوق دانشگاه دمشق مشغول به تحصیل شد و توانست در سال ۱۹۴۵ مدرک کارشناسی خود را بگیرد. پس از اتمام تحصیلات، به جای پرداختن به حرفه وکالت بر آن شد تا به هیات دیپلماتیک سفارت سوریه در قاهره بپیوندد و چند سالی در سفارتخانه کشورش در ترکیه، انگلیس، لبنان و اسپانیا مشغول به کار بود. همزمان با انجام امور سیاسی به سرودن شعر نیز پرداخت تا جایی که در سال ۱۹۶۶ تصمیم گرفت میان سیاست و شعر یکی را برگزیند پس جانب شعر را گرفت و از کلیه سمت های سیاسی اش استعفا داد. انتشار اولین دیوان شعر تحت عنوان «قالت لی سمراء» (سمرا به من گفت) با استقبال گسترده مردم مواجه شد و او را به سرودن اشعار هرچه بیشتر تشویق کرد. نزار قبانی در شعرهای اولیه اش، با استادی تمام روحیات و خصوصیات زن را وصف کرد که در میان خاص و عام به شاعر زن شهرت یافت. برخی معتقدند تعلق خاطر او به موضوع زن ناشی از دو مساله و حادثه یی است که به شدت در روح و روان او تاثیر فراوان گذاشت. حادثه اول به خودکشی خواهرش وصال برمی گردد که در عشق خویش ناکام ماند و چاره یی جز انتحار نیافت و حادثه دوم به ترور همسر عراقی اش به نام «بلقیس الراوی» بازمی گردد که در جریان بمب گذاری یک گروهک مخالف رژیم عراق در سال ۱۹۸۱ در سفارت این کشور در بیروت جان باخت. این دو حادثه چنان تاثیری بر روح بی آلایش نزار قبانی گذاشت که شعرهای اولش را به موضوع زن اختصاص داد. عشق قسمت عمده آثار نزار را دربرمی گیرد. خود او چنین اعتراف می کند؛ «من از خانواده یی هستم که شغل آنها عاشقی است. عشق با کودکان این خانواده زاده می شود، همان گونه که شیرینی با سیب متولد می شود. وقتی به یازده سالگی می رسیم عاشق می شویم و در دوازده سالگی دلتنگ می گردیم و در سیزده سالگی از نو عاشق می شویم و در چهارده سالگی دلتنگ می گردیم و در چهارده سالگی دلگیر و دلتنگ. در خانواده ما هر طفلی در سن پانزده سالگی پیر است و در کار عاشقی صاحب طریقه یی.
نزار در پی کشته شدن همسرش بلقیس در سال ۱۹۸۱ قصیده یی می سراید. او در این قصیده لطیف ترین احساسات شاعرانه خویش را برای خواننده بیان می کند و کشته شدن همسرش را بهانه یی برای محکوم کردن فتنه ها و تفرقه های موجود بین عرب ها قرار می دهد. آنجایی که می گوید؛ «اگر آنان درخت زیتونی را از ربع قرن پیش آزاد کردند یا میوه لیمویی را بازگرداندند و پلیدی را از تاریخ محو نمودند از قاتلان تو تشکر خواهم کرد ای بلقیس، اما آنان فلسطین را ترک کردند تا آهویی را بکشند.»
با کشته شدن بلقیس، نزار راهی سوئیس می شود. پس از چندی به فرانسه و سپس به لندن، شهری که همیشه برایش مظهر آرامش و زیبایی بوده، می رود. در این شهر نزار همچنان به سرودن اشعارش ادامه می دهد. کتاب های شعری او یکی پس از دیگری در کشورهای عربی چاپ و خوانندگان با شور و ذوق زایدالوصفی این کتاب ها را خریده و می خرند. شهرت نزار در سراسر جهان عرب زبانزد خاص و عام شده بود. او دیگر به سوریه تعلق نداشت، جهانی او را می طلبید. نزار در آوریل ۱۹۹۸ در لندن چشم از جهان فروبست. اما مردم همچنان خاطره نزار را که با صدای آرام ولی پراحساسش اشعارش را می خواند به یاد دارند. جسد نزار قبانی به دستور حافظ اسد رئیس جمهور وقت سوریه با احترام نظامی و تشریفات رسمی بر دوش هزاران نفر از دوستداران شعرش در دمشق زادگاه او به خاک سپرده شد.
قارئه الفنجان/ فال قهوه
باسلام خدمت دوستان عزیزم
شعرهای عاشقانه نزار قبانی آنقدر زیبا ولطیف هست که حیفم آمد دیگر دوستان باآن آشنا نشوند
همچنین امیدوارم دوستان علاقمند وبخصوص دوستانی که زبان عربی میدانند کمک کنند تا بستری مناسب برای بحث ولذت از این اشعار فراهم گردد
ورود یکایک شما عزیزان ودوستان را گرامی داشته ودست کمک ویاری بسوی شما عزیزان دراز میکنم که
بی عشق ،هیچ چیز ماندگار نیست
نمونه ای از شعر نزار قبانی
قارئه الفنجان/ فال قهوه
جَلَسَت
نشست
جَلَسَت والخوفُ بعینیها
نشست و ترس در چشمان اش بود
تتأمَّلُ فنجانی المقلوب
فنجان واژگونم را نگاه کرد
قالت: یا ولدی.. لا تَحزَن
گفت: اندوهگین مباش پسرم
فالحُبُّ عَلیکَ هوَ المکتوب
عشق سرنوشت توست
الحُبُّ عَلیکَ هوَ المکتوب
عشق سرنوشت توست
یا ولدی، قد ماتَ شهیداً
من ماتَ على دینِ المحبوب
پسرم هر که در راه محبوب بمیرد قطعاشهید است.
یا ولدی، یا ولدی
پسرم پسرم
بصرت،بصَّرتُ.. ونجَّمت کثیراً
بسیار نگریستهام وگردش ستارگان بسیار را دیدهام
لکنّی.. لم أقرأ أبداً فنجاناً یشبهُ فنجانک
اما هیچ فنجانی شبیه فنجان تو نخوانده ام
بصرت،بصَّرتُ.. ونجَّمت کثیراً
بسیار نگریستهام و گردش ستارگان بسیار را دیدهام
لکنّی.. لم أعرف أبداً أحزاناً تشبهُ أحزانک
پسرم هرگز غمی چون غم تو نشناخته ام
مقدورک ان تمضى أبدا فى بحر الحب بغیر قلوع
سرنوشت تو، بی بادبان در دریای عشق راندن است
وتکون حیاتک طول العمر، طول العمر کتاب دموع
و سراسر زندگیات سراسر زندگیات کتابی است از اشک
مقدورکأن تبقى مسجونا بین الماء وبین النار
و تو گرفتار میان آب و آتشی
فبرغم جمیع حرائیقه
با وجود همه ی سوزشها
فبرغم جمیع سوابقه
با وجود همه ی پیامدها
وبرغم الحزن الساکن فینا لیل نهار
و با وجود اندوهی که ماندگاراست در شب و روز
وبرغم الریح وبرغم الجو الماطر والاعصار
و با وجودگردبادو هوای بارانی، موج ها
الحب سیبقى یاولدی
پسرم عشق برجای میماند
أحلى الاقداریاولدی
عشق زیباترینِ سرگذشتهاست
بحیاتک یاولدى امراة
در زندگی ات زنی است
عیناها سبحان المعبود
با چشمانی شکوهمند
فمها مرسوم کالعنقود
دهانش خوشه انگور
ضحکتها أنغام وورود
و خنده اش گل ومهربانی
والشعر الغجرى المجنون یاسافر فى کل الدنیا
و موی پریشان و دیوانه وارش به گوشههای دنیا سفر میکند
قد تغدو أمرأة یاولدى یهواها القلب هی الدنیا
پسرم زنی انتخاب کردهای که دنیا دوست اش دارد
لکن سماءک ممطرة
اما آسمان تو بارانی است
وطریقک مسدود مسدود
و راه تو بستهاست و بستهاست
فحبیبةُ قلبکَ.. یا ولدی نائمةٌ فی قصرٍ مرصود
پسرم! معشوقهات در در خواب است درکاخی از نگاهبانان
من یدخُلُ حُجرتها من یطلبُ یَدَها..
هرکه بخواهد وارد خانه اش شود یا دست اش را بگیرد
من یَدنو من سورِ حدیقتها
هر که بخواهد از پرچین باغش بگذرد
من حاولَ فکَّ ضفائرها..
هر که بخواهد گره گیسوانش را بگشاید
یا ولدی.. مفقودٌ.. مفقود
پسرم ، ناپدید میشود و ناپدید میشود و ناپدید
ستفتش عنها یاولدی فى کل مکان
پسرم به زودی در همه جا به جستجوی او خواهی رفت
وستسأل عمها موج البحر وستسأل فیروز الشطأن
از موج دریا و مرواریدهای کرانه سراغش را می گیری
وتجوب بحارا وبحارا وتفیض دموعک أنهارا
و در می نوردی و می پیمایی دریاها و دریاها را و اشک هات رودخانه می شود
وسیکبر حزنک حتى یصبح أشجارا
وغم ات که فزونی مییابد درختان سر برمیکشند
وسترجع یوما یاولدی مهزوما مکسور الوجدان
روزی باز خواهی گشت پسرم نومید و خسته
وستعرف بعد رحیل العمر
و از گذر عمر خواهی دانست
بأنک کنت تطارد خیط دخان
که تمامی زندگی ات را در پی رشته ای از دود بوده ای
فحبیبة قلبک یاولدی لیس لها أرض أو وطن أو عنوان
پسرم معشوقه ات نه وطنی دارد نه سرزمینی و نه نشانی
ما أصعب أن تهوى أمرأة یاولدی لیس لها عنوان
و چه سخت است عشق به زنی که او را نام و نشانی ندارد
نزار قبانی
الدخــــول الى البحــــر
حدثت تجربة الحب أخیرا . . .
ودخلنا جنة الله ، ككل الداخلین
وانزلقنا . .
تحت سطح الماء أسماكا . .
رأینا لؤلؤ البحر الحقیقی . .
وكنا ذاهلین . .
حدثت . . تجربة الحب أخیرا . .
حدثت من غیر إرهاب ولا قسر . .
فأعطیت . . وأعطیت . .
وكنا عادلین . .
حدثت فی منتهى الیسر كما
یكتب المرء بماء الیاسمین. .
وكما ینفجر النبع من الأرض . .
فشكرا . .
لك یا سیدتی
ولرب العالمین . .
الخطاب
(1)
أوقَفونی ..
وأنا أضحكُ كالمجنونِ وحدی
من خطابٍ كانَ یلقیهِ أمیرُ المؤمنینْ
كلّفتنی ضحكتی عشرَ سنینْ
سألونی ، وأنا فی غرفةِ التحقیقْ ، عمّن حرّضونی
فضحكتْ ..
وعن المالِ ، وعمّن موّلونی ..
فضحكتْ ..
كتبوا كلَّ إجاباتی .. ولم یستجوبونی .
قالَ عنّی المدّعی العام ، وقالَ الجندُ حینَ اعتقلونی :
إننی ضدَّ الحكومَهْ
لم أكنْ أعرفُ أنَّ الضحكَ یحتاجُ لترخیصِ الحكومَهْ
ورسومٍ ، وطوابعْ ..
لم أكنْ أعرفُ شیئاً .. عن غسیلِ المخِّ .. أو فرمِ الأصابعْ
فی بلادی ..
ممكنٌ أن یكتبَ الإنسانُ ضدَّ الله .. لا ضدَّ الحكومهْ
فاعذرونی ، أیّها السّادةُ ، إنْ كنتُ ضحكتْ
كانَ فی ودّی أن أبكی .. ولكنّی ضحكتْ
(2)
كُنتُ بعدَ الظهرِ فی المقهى .. وكانَ البهلوانْ
یلبسُ الطرطورَ بالرأسِ .. ویلقی كلَّ (ما یطلبهُ المستمعونْ)
عن حزیرانَ الذی صارَ معَ الأیامِ .. (ما یطلبهُ المستمعونْ)
واحتفالاً مثلَ عیدِ الفطرِ والأضحى ..
أراجیحَ ، وكعكاً ، وفطائرْ ..
وزیاراتِ مقابرْ ..
كنتُ أسترجعُ أفكاری ، وكانَ المخبرونْ
كالجراثیمِ .. على كلِّ الفناجینِ ، وفی كلِّ الصحونْ ..
كنتُ أصغی .. كألوفِ البسطاءِ الطیّبینْ
لكلامِ البهلوانْ
وهوَ یحكی .. ثم یحكی .. ثم یحكی ..
مثلَ صندوقِ العجائبْ
.. وتذكّرتُ لیالی رمضانْ
وأرجوازَ الذی كانَ له ألفُ لسانٍ ولسانْ
وتذكّرتُ فلسطینَ التی صارتْ حقیبهْ
ما لها فی الأرضِ صاحبْ
كانَ فی حنجرتی ملحٌ ، وحزنی كانَ فی حجمِ الكواكبْ
فاعذرونی ، أیّها السّادةُ ، إن حطّمتُ صندوقَ العجائبْ
وتقیّأتُ على وجهِ أمیرِ المؤمنینْ
وكبیرِ الیاورانْ
واسترحتْ ..
كانَ فی ودّیَ أن أبكی ..
ولكنّی ضحكتْ ..
(3)
نشروا فی صحفِ الیومِ تصاویری .. على أوّلِ صفحهْ ..
واعترافاتی على أولِ صفحهْ ..
فضحكتْ ..
قدّمونی للإذاعاتِ طعاماً ، ولأسنانِ الصحافهْ
جعلونی - دونَ أن أدری - خُرافهْ
ربطونی بالسّفاراتِ .. وأحلافِ الأجانبْ
فضحكتْ ..
إننی لم أشتغلْ من قبلُ قوّاداً .. ولا كنتُ حصاناً للأجانبْ
أنا عبدٌ من عبادِ اللهِ مستورٌ ومغمورٌ ، ومحدودُ المواهبْ
أسمعُ الأخبارَ كالناسِ .. وأستقبلُ مأمورَ الضرائبْ
زوجتی طیّبةُ القلبِ ، وعندی ولدانْ
وأبی حاربَ ضدَّ التُركِ فی الشامِ .. وماتْ
أنا لا أفهمُ فی النحوِ .. وفی الصرفِ .. وفی علمِ الكلامْ
غیرَ أنی لم أعدْ أفهمُ - من بعدِ حزیرانَ - الكلامْ ..
لم أعدْ أهضمُ حرفاً .. من أكاذیبِ أمیر المؤمنینْ
صارت الألفاظُ مطاطاً ..
وصارت لغةُ الحكّامِ صمغاً وعجینْ
خدّرونی بملایینِ الشعاراتِ .. فنمتْ
وأرونی القدسَ فی الحلمِ ..
ولم أجدَ القدسَ ، ولا أحجارَها ، حینَ استفقتْ
فاعذرونی ، أیّها السّادةُ ، إن كنتُ ضحكتْ
كانَ فی ودّیَ أن أبكی .. ولكنّی ضحكتْ
(4)
كنتُ فی المخفرِ مكسوراً .. كبللور كنیسهْ
نافخاً (سورةَ یاسین) بوجهِ القاتلینْ
لم أكنْ أملكُ إلا الصبرَ .. (واللهُ یحبُّ الصابرینْ)
وجراحی .. كبساتینِ أریحا ..
یمطرُ الیاقوتُ منها .. ویضوعُ الیاسمینْ
وفلسطینُ على الأرضِ .. حمامهْ
سقطَتْ تحتَ نعالِ المخبرینْ ..
كنتُ وحدی ..
لم یزرْنی أحدٌ فی السجنْ ..
إلا جبلُ الكرملِ ، والبحرُ ، وشمسُ الناصرَهْ
كنتُ وحدی ..
وملوكُ الشرقِ كانوا جُثثاً فوقَ میاهِ الذاكرهْ
كنتُ مجروحاً .. ومطروحاً على وجهی ، كأكیاسِ الطحینْ
أیّها السّادةُ : لا تندهشوا ..
كلّنا فی نظرِ الحاكمِ .. أكیاسُ طحینْ
كلّنا - بعد حزیرانَ - خِرافٌ
نتسلّى بحشیشِ الصبرِ .. (واللهُ یحبُّ الصابرینْ)
فأطالَ اللهُ فی عمرِ أمیرِ المؤمنینْ
نائبِ اللهِ على الأرضِ .. كبیرِ العادلینْ
(5)
أیّها السّادةُ :
إنی وارثُ الأرضِ الخرابْ
كلّما جئتُ إلى بابِ الخلیفهْ
سائلاً عن (شرمِ الشیخِ) وعن (حیفا) ..
و (رامَ الله) و (الجولانِ) أهدانی خطابْ ..
كلّما كلّمتُهُ - جلَّ جلالُهْ -
عن حزیرانَ الذی صارَ حشیشاً .. نتعاطاهُ صباحاً ومساءْ
واحتفالاً مثلَ عیدِ الفطرِ ، والأضحى ، وذكرى كربلاءْ
ركبَ السیّارةَ المكشوفةَ السقف .. وغطّى صدرهُ بالأوسمهْ
ورشانی بخطابْ ..
كلّما نادیتُهُ : یا أمیرَ البرّ .. والبحرِ .. ویا عالی الجنابْ
سیفُ إسرائیلَ فی رقبتِنا .. سیفُ إسرا .. سیفُ إسـ ...
ركبِ السیّارةَ المكشوفةَ السقف .. إلى دارِ الإذاعهْ
ورشانی بخطابْ ..
ورمانی بینَ أسنانِ الجواسیسِ ، وأنیابِ الكلابْ
فاعذرونی ، أیّها السّادةُ ، إن كنتُ كفرتْ
وَصَفوا لی صبرَ أیّوبَ دواءً .. فشربتْ
أطعمونی ورقَ النشّافِ .. لیلاً ونهاراً .. فأكلتْ
أدخلونی لفلسطینَ على أنغامِ (ما یطلبهُ المستمعونْ)
أدخلونی فی دهالیزِ الجنونْ ..
فاعذرونی - أیّها السّادةُ - إن كنتُ ضحتْ
كان فی ودّیَ أن أبكی ..
ولكنّی ضحكتْ
الحسناء و الدفتر
قالت: أ تسمح أن تزین دفتری
بعبارةٍ أو بیت شعرٍ واحد..
بیت ٍ أخبئه بلیل ضفائری
و أریحه كالطفل فوق و سائدی
قل ما تشاء فإن شعرك شاعری
أغلى و أروع من جمیع قلائدی
ذات المفكرة الصغیرة.. أعذری
ما عاد ماردك القدیم بمارد
من أین؟ أحلى القارئات أتیتنی
أنا لست أكثر من سراج خامد..
أشعاری الأولى .. أنا أحرقتها
ورمیت كل مزاهری وموائدی
أنت الربیع .. بدفئه و شموسه
ماذا سأصنع بالربیع العائد؟
لا تبحثی عنی خلال كتابتی
شتان ما بینی وبین قصائدی
أنا أهدم الدنیا ببیتٍ شاردٍ
و أعمر الدنیا ببیتٍ شارد
بیدی صنعت جمال كل جمیلةٍ
و أثرت نخوة كل نهدٍ ناهد
أشعلت فی حطب النجوم حرائقاً
وأنا أمامك كالجدار البارد
كتبی التی أحببتها و قرأتها
لیست سوى ورقٍ.. وحبرٍ جامد
لا تُخدعی ببروقها ورعودها
فالنار میتةٌ بجوف مواقدی
سیفی أنا خشبٌ ..فلا تتعجبی
إن لم یضمك , یا جمیلة , ساعدی
إنی أحارب بالحروف و بالرؤى
ومن الدخان صنعت كل مشاهدی
شیدت للحب الأنیق معابداً
وسقطت مقتولاً.. أمام معابدی
قزحیة العینین .. تلك حقیقتی
هل بعد هذا تقرأین قصائدی؟
الحجر الفلسطینی
هم الذین كتبوا ..
وهم الذین ألفوا ..
وهم الذین نزفوا ..
وهم الذین أمرونی ، فأطعت ..
وحرضونی فصرخت ..
فی كثیر من الأحیان ، یتوهم الشاعر أنه سید النص الذی
یكتبه ، فی حین أن دوره الحقیقی فی عملیة الكتابة ، لا یتعدى
دور الممثل الذی یعید كلمات الملقن ، ودور الأجیر الذی یطیع
أوامر سیده ...
و لا بد لنا من الاعتراف ، أن أسیادنا ، وأسیاد الأدب العربی
فی هذه المرحلة ، هم أطفال الحجارة .
فهم الذین بعثروا أوراقنا .. ودلقوا الحبر على ثیابنا ..
وانتهكوا عذریة نصوصنا القدیمة .. وطردونا من وراء مكاتبنا
المكیفة الهواء
ثم لا بد لنا من الاعتراف ـ وإن كان الاعتراف موجعا ـ أن أطفال
الحجارة ( بهدلونا ) .. نحن الكتاب العرب الذین كنا
نتصور أنفسنا آلهة تمشی على ورق ... وملوكا لا تغیب
الشمس عن قصائدهم ..
نحن لسنا فی الحقیقة أكثر من ملوك من ورق ... كلماتهم
من ورق .. و أحلامهم من ورق .. وقصائدهم من ورق ..
أما الملوك الحقیقیون ، فهم هؤلاء الذین كتبوا بمشتقات
الدم .. وحبر الحریة .. وجعلوا لغة الحجر لغة دولیة تتكلمها
كل شعوب العالم .
من هم أطفال الحجارة ؟
ماذا فعلوا بلغتنا ، بكلامنا ، بتعابیرنا ، بمفرداتنا ، بشعرنا
بنثرنا ، بذاكرتنا البلاغیة ، بخطابنا الشعری الیومی و المألوف ؟
أهم ما فی أطفال الحجارة أنهم قاموا بانقلاب فی ذاكرتنا
الشعریة و اللغویة و القومیة و الثقافیة ، و أحدثوا ( خضة ) فی دورتنا
الدمویة .
قبلهم كنا فی حالة غیبوبة ، فرشونا بخراطیم المیاه ،
و أخرجونا من غرفة العنایة الفائقة .
قبلهم ، كان الشارع العربی باردا كالأسماك المجلدة
فأعادوا إلى أطرافنا الدفء و الحرارة .
قبلهم كنا یتامى .. و جاءوا هم ، فأعطونا هویة الانتماء ،
و أعادوا إلینا أسماءنا العربیة
و أهم ما فی أطفال الحجارة :
أنهم حملوا إلینا المطر .. بعد عصور من العطش
وحملوا إلینا الشمس .. بعد عصور من الظلام .
وحملوا إلینا الأمل .. بعد عصور من الإحباط و الانكسار
أهم ما فیهم إنه خرجوا على ( سلطتنا الأبویة ) ..
وفروا من ( بیت الطاعة ) .. وخالفوا أوامرنا ووصایانا ،
وقرروا أن یحكوا جلدهم بأظافرهم ..
أهم ما فیهم ، أنهم لا یشبهوننا ولا نشبههم ..
ـ وهذا من حسن حظهم ـ وقرروا أن یقاتلوا على طریقتهم ،
ویعیشوا على طریقتهم ... ویموتوا على طریقتهم
أهم ما فی أطفال الحجارة :
أنهم قلبوا الشاحنة التی كانت تسیر بسرعة عشرة أمتار كل
أربعین سنة .. و التی كانت تسیر على حطب الصبر ، واستبدلوها
بطائرة كونكورد تطیر على نار الغضب
******
بهشت

می رسد یک روز فصل بوسه چینی در بهشت
روی تـخـتـی با رقیبـان می نشینی در بهشت
تـا خـدا بـهـتـر بسوزانـد مـرا خواهـد گذاشت
یک نمایـشگـر در آتـش ، دوربـیـنـی در بهشت
صاحب عشـق زمیـنـی را به دوزخ می بـرنـد
جا نـدارد عشق های این چنـیـنـی در بهشت
گـیـرم از روی کـرم گـاهی خـدا دعـوت کـنـد
دوزخی ها را بـرای شب نـشینی در بهشت
...بـا مـرامـی که من از تـو بـاوفـا دارم سـراغ
می روی دوزخ مـرا وقتـی بـبـیـنـی در بهشت
مـن اگـر جـای خـدا بـودم بـرای «ظـالـمـیــن»
خلق می کردم به نامت سرزمینی در بهشـت
غزل

تیر برقی «چوبیم» در انتهای روستا
بی فروغم کرده سنگ بچه های روستا
ریشه ام جامانده در باغی که صدها سرو داشت
کوچ کردم از وطن، تنها برای روستا
آمدم خوش خط شود تکلیف شبها،آمدم
نور یک فانوس باشم پیش پای روستا
یاد دارم در زمین وقتی مرا می کاشتند
پیکرم را بوسه می زد کدخدای روستا
حال اما خود شنیدم از کلاغی روی سیم
قدر یک ارزن نمی ارزم برای روستا
کاش یک تابوت بودم کاش آن نجار پیر
راهیم می کرد قبرستان به جای روستا
قحطی هیزم اهالی را به فکر انداخته است
بد نگاهم می کند دیزی سرای روستا
من که خواهم سوخت حرفی نیست اما کدخدا
تیر سیمانی نخواهد شد عصای روستا
درد یک ژنجر را ژنجر می فهمد

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند
معنی کور شدن را گره ها می فهمند
سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین
قصه ی تلخ مرا سرسره ها می فهمند
یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند
آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا
مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند
نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا
قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند
نزار قبانی
تا عشق را به تو بیاموزم
ماهیان نیازی به آموزگار ندارند
تا شنا کنند
پرندگان نیز آموزگاری نمی خواهند
تا به پرواز در آیند
شنا کن به تنهایی
پرواز کن به تنهایی
عشق را دفتری نیست
بزرگترین عاشقان دنیا
خواندن نمی دانستند نزار قبانی
اندیشیدن ممنوع!
چراغ، قرمز است..
سخن گفتن ممنوع!
چراغ، قرمز است..
بحث پیرامون علم دین و
صرف و نحو و
شعر و نثر، ممنوع!
اندیشه منفور است و زشت و ناپسند! نزار قبانی
گیس عشق ما بلند شده
می باید قیچی اش کنیم
وگرنه،
تو را و مرا می کشد. نزار قبانی
آه ! ای کاش ،
روزی از خوی خرگوشی رها شوی و بدانی
که من صیاد تو نیستم،
عاشق توام. نزار قبانی
عشق یعنی مرا جغرافیا درکار نباشد
یعنی ترا تاریخ درکار نباشد
یعنی تو با صدای من سخن گویی
با چشمان من ببینی
و جهان را با انگشتان من کشف کنی... نزار قبانی
چطور می توانیم مدینه ی فاضله ای برپا کنیم؟
حال آنکه هفت تیرهایی به دست داریم
عشق خفه کن؟... نزار قبانی
پسرم جعبه آبرنگش را پيش رويم گذاشت
واز من خواست
برايش پرنده اي بكشم
در رنگ خاكستري فرو بردم
قلم مو را
وكشيدم چارگوشي را با قفل و ميله ها !
شگفتي چشمانش را پر كرد :
اما اين يك زندانست ، پدر!
نمي داني چگونه يك پرنده مي كشند ؟!
ومن به او گفتم :
پسرم !
مرا ببخش
من شكل پرندگان را از ياد برده ام !...
پسرم مدادهاي شمعي اش را
پيش رويم گذاشت
و خواست برايش سرزمين مادري را بكشم
قلم در دستانم لرزيد
و من
اشك ريزان
فرو
ريختم… ! نزار قبانی
با وجود این روزگار غرغه در نا بهنجاری
و افیون،
و اعتیاد،
با وجود دوره ای که از تندیس و تابلو نفرت دارد
و از عطرها
و رنگ ها
با وجود این دوران گریزان
از پرستش یزدان
به پرستش شیطان،
با وجود آنان که سال های عمر ما را به سرقت بردند
و وطن را از جیب ما ربودند
با وجود هزار خبرچین حرفه ای
که مهندس بنای خانه ی آنان ، آنان را در دیوارها طراحی کرده است
با وجود هزاران گزارشی
که موش ها برای موش ها می نویسند
من می گویم: تنها خلق پیروز است
هزارمین هزار بار می گویم
تنها خلق پیروز است
و اوست که سرنوشت ها را رقم می زند
و اوست دانای یگانه ی مقهور کننده... نزار قبانی
افسوس ....
از این به بعد در نامه های عاشقانه ؛
نوشته های آبی نخواهی خواند
در اشک شمع ها ؛
و شراب نیشکر
ردّی از من نخواهی دید
از این پس در کیف نامه رسان ها
بادبادک رنگینی برای تو نخواهد بود
دیگر در عذاب زایمان کلمات
و در عذاب شعر حضور نخواهی داشت
جامهء شعر را بدر آوردی
خودت را بیرون از باغهای کودکی پرتاب کردی
و بدل به نثر شدی .....ا نزار قبانی
نشست و ترس در چشمانش بود
فنجان واژگونم را نگریست
گفت: اندوهگین مباش پسرم
عشق سرنوشت توست
پسرم هر که در راه محبوب بمیرد شهید است
پسرم پسرم
بسیار نگریستهام و ستارگان بسیار را دیدهام
اما نخواندهام هیچ فنجانی شبیه فنجان تو
پسرم هرگز نشناختهام و غمی چون غم تو
سرنوشت بی بادبان در دریای عشق راندن است... نزار قبانی
اگر
دوست مني
كمكم كن
تا از پيشت بروم .
اگر يار مني
كمكم كن
تا از تو شفا يابم .
اگر
مي دانستم كه عشق خطر دارد
دل نمي دادم .
اگر
مي دانستم كه دريا عميق است
دل نمي زدم .
و اگر پايان را مي دانستم
آغاز نمي كردم ... نزار قبانی
با وجود این روزگار بد سرشت
با وجود عصر و عهدی که به قتل نویسنده گی دست می زند
و به قتل نویسنده گان
و بر کبوتران ، گل ها و علف ها
آتش می کند
و چکامه های نغز را در گورستان سگ ها در خاک می کند
من می گویم: تنها اندیشه پیروز است...
و کلمه ی زیبا نخواهد مرد
به هر شمشیری که باشد
به هر زندانی
به هر دورانی نزار قبانی
شاعر وأديب فلسطيني راحل لطفی زعلول
1915 – 1992
| بقلم نجله: د. لطفي زغلول |
|
|
الشعر تفريغ لأحاسيس ومشاعر وانفعالات على وريقات بيضاء، تزهر عقودا من الكلمات تسبح في بحور شعرية لها أوزانها وقوافيها ولون من العاطفة يُسبغ عليها.
نبذة من سيرته الذاتية / قراءة انطباعية في ديوانه نفح الذكرى/ قراءة في سمات فضائه الشعري / مقتطفات من شهادات أدبية عنه بأقلام كتّاب فلسطينيين وعرب / مختارات من قصائده
ولد المرحوم الشاعر والأديب الفلسطيني الحاج عبد اللطيف زغلول في العام 1915 في أحد أحياء مدينة نابلس القديمة التي كانت آنذاك تحت ظلال الحكم العثماني الذي كان في أواخر أيامه. يعود بنا تاريخ ولادته إلى فترة عصيبة من تاريخ بلاد الشام التي كانت تعيش آنذاك ما عرف بالتاريخ الشعبي "السفربرلك"، وهو فترة الحرب العالمية الأولى "1914-1918" التي أسفرت عن هزيمة الدولة العثمانية، وخروجها من بلاد الشام التي سقطت في أيدى الإحتلالين البريطاني والفرنسي مقاسمة بينهما حسب اتفاقية "سايكس بيكو".
كان رب الأسرة والده "الحاج سعيد" يتباهى على الدوام بماضيه العسكري، فقد كان ضابطا في الجيش العثماني. كان على الدوام يذكر بافتخار جده الأكبر الذي كان هو الآخر ضابطا في جيش إبراهيم باشا إبن محمد علي باشا والي مصر الذي جاء على رأس حملة على بلاد الشام. كان الحاج سعيد يردد دائما أن أصل عائلته من مصر.
في أثناء خدمته العسكرية حارب "الحاج سعيد " في اليمن وسوريا وشرقي الأردن. في العام 1908، وهو آخر عهده بالعسكرية، كان في صفوف حرس الشرف العثماني الذي رافق الإمبراطور الألماني وليام "غليوم"، الذي زار القدس آنذاك حاجا إلى أماكنها المقدسة. وقد حصل على "نيشان" ألماني أسوة بزملائه الذين كانوا في حرس شرف الإمبراطور. بعد أن انتهت خدمته، رجع إلى نابلس مسقط رأسه، وعمل في إحدى مصابنها فترة من الزمن، ثم استأجر دكانا قريبة من داره، حيث اشترى نولا، وأخذ يغزل عليه بيوت الشعر التي كان البدو الرحل يستخدمونها، ثم عمل بقالا حتى سن متأخرة، حيث ترك العمل نهائيا.
في ظل هذه الظروف ولد "عبداللطيف"، وكان له أخ آخر إسمه "أحمد" أكبر منه. تلقى دروسه الإبتدائية في المدرسة الهاشمية، ثم انتقل بعد ذلك إلى المدرسة الصلاحية الثانوية. كان عبد اللطيف تلميذا ذكيا ومجتهدا. حفظ القرآن الكريم عن ظهر قلب، وكان مولعا بالشعرالعربي، فحفظ الكثير منه. أبدى عبد اللطيف اهتماما ملحوظا بالتاريخ العربي الإسلامي. إلا أنه كان لافت النظر في حبه للغة العربية التي أتقنها نحوا وصرفا، وهذا لم يمنعه من أن يتقن اللغة الإنجليزية أيضا.
.
نظرا للظروف المعيشية القاسية آنذاك، فقد أنهى مدرسته الثانوية دون أن يستكمل دراسته الجامعية. يومها قدم طلبا لدائرة البريد فقبل موظفا في مدينة حيفا. في بداية تعيينه عمل ما بين فلسطين التي كانت تحت الإنتداب البريطاني ومصر التي كانت هي الأخرى ترزح تحت الإحتلال البريطاني أيضا في توزيع البريد المنقول بالقطار الواصل بينهما آنذاك والذي كان ينتهي في مدينة "العريش" المصرية. بعد ذلك انتقل إلى العمل المكتبي في دائرة بريد حيفا.
خدم عبد اللطيف عدة سنوات في حيفا. في بداية الأربعينات كانت الحرب العالمية الثانية على أشدها. إنتقل إلى بريد نابلس حيث عمل هناك حتى انتهاء فترة الإنتداب البريطاني 1948. في العهد الأردني شغل عدة وظائف في سلك البريد. كان مراقبا لهاتف بريد نابلس الذي كان مقره في مبنى المحافظة الحالي الذي دمرته قوات الإحتلال الإسرائيلي في اجتياحها للأراضي الفلسطينية عام 2002. ثم انتدب من قبل وزارة المواصلات الأردنية آنذاك لتأسيس دوائر بريد في كل من سلفيت ودير الغصون. في العام 1963 تولي إدارة بريد قلقيلية. في العام 1965 أصبح مساعدا لمدير بريد نابلس. في العام 1967، وقبل ثلاثة أيام من الإحتلال الإسرائيلي صدر كتاب إحالته على التقاعد.
كانت عائلة عبداللطيف زغلول بسيطة. في العام 1937 تزوج عبداللطيف من إحدى قريباته التي كانت عائدة من "هوندوراس" في أميركا الوسطى. قام بتغيير اسمها من "ماريا " إلى "أمل"، ولكنها ظلت تحمل إسم "مريم" في جواز سفرها وأوراقها الثبوتية الأخرى. جدير بالذكر أن أمها كانت سيدة مسيحية من بيت لحم، يقال إنها اعتنقت الإسلام فيما بعد. رزق عبداللطيف من مريم خمسة أولاد وبنتا واحدة، هم: لطفي، هدى، نزار، محمد، عدنان، وعماد.
نظم عبد اللطيف الشعر في سن مبكرة جدا، وكان يكتب قصائده على قصاصات من الورق تعرضت في كثير من الأحيان للضياع أو التلف، أو أنه كان يهديها لأصدقائه أو أقربائه. لم يخطر في باله أن يحتفظ بأشعاره إلا متأخرا. نشرت له قصائد في الصحف والمجلات التي كانت تصدر في ذلك الوقت، كما أنه شارك في أمسيات شعرية، ومهرجانات أدبية كثيرة، وكان عضوا نشيطا في عدة نواد ومنتديات أدبية وفكرية، وأذيعت له قصائد كثيرة عبر إذاعات عربية عدة. في هذا السياق، كانت تربطه بالشاعرة الفلسطينية المرحومة فدوى طوقان روابط صداقة متينة، فكتب لها عدة قصائد، سنأتي عليها لا حقا.
يمكن القول إنه لم يكن حريصا على قصائده، إذ كان يردد دائما أنه سيكتب أفضل منها وأحسن. علاوة على ذلك كله فهو لم يمنح نفسه لقب شاعر، ولم يخطر قط في حسبانه أن يكون له ديوان شعر في حياته. لقد كان نظم الشعر بالنسبة له تفريغا لأحاسيس ومشاعر وانفعالات على وريقات بيضاء، فتزهر عقودا من الكلمات تسبح في بحور شعرية لها أوزانها وقوافيها ولون من العاطفة يسبغه عليها.
هنا لا بد من الوقوف عند حادثي ضياع لتراثه الشعري، وتحدبدا قصائده الوطنية. كان الأول في العام 1967 حين احتلت مدينة نابلس آنذاك على أيدي القوات الإسرائيلية، قام عبد اللطيف بإخفاء مجموعة من قصائده الوطنية كان محورها القضية الفلسطينية والصراع الفلسطيني الإسرائيلي مع بعض الخرائط لفلسطين التاريخية، ليجد أنها أصابها التلف الشديد لدى معاودة استخراجها من الحفرة التي دفنها فيها. أما المرة الثانية فكانت مصادرة بعض قصائده ضمن مواد ثقافية أخرى لدى الدخول بها عبر الجسر مرسلة من الأردن حيث كان يقيم في أواخر أيامه.
وفاء لذكراه فقد قام أنجاله بإصدار ديوان شعري له، وطباعته في العام 2004، حمل عنوان "نفح الذكرى".. مختارات من تراثه الشعري. يقع الديوان في 160 صفحة من القطع المتوسط ذي الورق الصقيل الفاخر. طبع من هذا الديوان ألفا نسخة، وزع معظمها على أصدقائه وأحبابه، وكثير ممن تذكروه مجانا.
نفح الذكرىهو عنوان اخترته للإرث الشعري لشاعرنا الراحل عبد اللطيف سعيد زغلول، وبرغم فقدان مجموعة من قصائد هذا الإرث، أو ضياعها، تجمع لدي كم كبير منوع الأغراض من هذه القصائد، الأمر الذي فرض علي أن أختار منها، وأنتقي نماذج معينة تضيء فضاءاته الشعرية، في حين تحفظت على غيرها لأسباب خاصة.
نفح الذكرى: مجموعة شعرية مختارة من شعر الشاعر الراحل عبد اللطيف زغلول، قمت بتصنيفها إلى ثلاثة فضاءات:
الفضاء الأول: "في محراب الإيمان"، تضيئه نخبة مختارة من قصائده الدينية والصوفية التي نظمها في العقدين الأخيرين من عمره، يوم كان يقيم في مكة المكرمة، في جوار بيت الله الحرام، والمدينة المنورة في جوار الحرم النبوي الطاهر.
الفضاء الثاني: "من كل روض قصيدة"، وهي هنا ذات تنوع كبير، كتبها لكل من أحب وانتمى وعاش في كنفهم، وبخاصة لأحفاده، وأصدقائه.
الفضاء الثالث: "ملاعب الهوى والشباب"، تضيئه نخبة منتقاة من قصائده الغزلية والعاطفية أيام "عنفوان الشباب"، كما كان يصفها. هي في الواقع قصائد نظمها في أواخر الأربعينيات وأكثرها في الخمسينيات من القرن العشرين المنصرم. ثمة الكثير من قصائده لا تزال تسكن أوراقا خطها ذات يوم بقلمه ومداد إحساسه ومشاعره، تحفظت على نشرها لأسباب خاصة، واحتراما لذكراه.
|
|
قراءة.. في سمات فضائه الشعريإن القارىء لشعر الراحل عبداللطيف زغلول بكل ألوان طيفه، يمكن أن يخرج بصورة ذهنية مفادها أن قصائده لها مواصفات يمكن إجمالها بمتانة التركيب اللغوي والقواعدي نحوه وصرفه، مزدانة بحلة بلاغية وطول نفس شعري، دون أدنى تكلف في رص بنيان منظومة القوافي، وبخاصة في قصائده التي تتعدى خمسين بيتا وهي كثر.
وتظل صدقية العواطف في الشعر بعامة ساحة نقاش وأخذ ورد، ويمكن أن يقال في اتجاهاتها الشيء الكثير. شاعرنا تنبع قصائده من عواطف جياشة، وتفيض بها وبخاصة في قصائده الدينية والوطنية والإجتماعية. إنه كغيره من الشعراء له سبحاته وصولاته وجولاته على أجنحة الخيال الشعري الذي سافر فيه إلى عالم المرأة والجمال والغزل. لقد نظم الكثير من القصائد الغزلية في ريعان شبابه وعنفوانه، تلك الفترة من حياة الإنسان التي يسودها مناخ تقلب العواطف والأهواء، وعدم استقرارها وسيطرة الإنفعال الوقتي والتأثر اللحظي.
هنا لا بد من الإشارة إلى تلك الأيام التي عاشها شاعرنا، فقد كانت وسائل الإلتقاء بالجمهور لإسماعه الشعر تتمحور حول اجتماعات الأصدقاء وسهراتهم. أما الدائرة الأكبر فهي المناسبات والإحتفالات الدينية والوطنية والإجتماعية، وهناك الصحف المحلية التي تنشر بين الفينة والأخرى القصائد والموضوعات الأدبية. أما الصحف العربية فهي محدودة. كانت الذروة في لقاء الجماهير تتمثل في الإذاعة الصوتية، ويمكن القول بأن شاعرنا قد جرب كل هذه الوسائل ولكن بدرجات متفاوتة ومتباينة.
إضاءة لفضائه الشعريترك المرحوم عبداللطيف زغلول مجموعة كبيرة من القصائد الشعرية في الموضوعات الدينية والوطنية والوجدانية والغزلية والإجتماعية، وهي هي الموضوعات التقليدية التي كانت أكثر رواجا إبان حياته، والتي ظلت تضيء فضاءه الشعري حتى آخر أيامه مع فارق أنها أخذت بالإنحسار شيئا فشيئا مع تقدمه في العمر فيما يخص كل الموضوعات باستثناء الدينية والصوفية والوطنية منها التي انحصر إبداعه في مجالها.
هنا لا بد من الإشارة إلى أن شاعرنا وتحديدا في عنفوان شبابه كما كان يحلو له أن يسمى تلك الفترة من عمره، نظم القصائد الغزلية ذات الأبعاد والإتجاهات المختلفة. وقد اتسم بعضها بالجرأة، إلا أنها لم تصل إلى حد الإبتذال والمجون. في هذا الصدد له العديد من القصائد اخترت بعضها وأنزلتها في هذه المجموعة مثالا لا حصرا، هادفا من وراء ذلك التركيز على الجانب الصوفي الديني الذي اختاره في النهاية، وظل ثابتا عليه حتى أسلم الروح إلى بارئها.
هنا يجدر التذكير بأن الراحل عبد اللطيف قد قضى حوالي عقدين من عمره في الديار الحجازية، وبخاصة في مكة المكرمة. ليس هناك من أدنى شك في أن مجاورة بيت الله الحرام في مكة المكرمة، والحرم النبوي الشريف في المدينة المنورة، كان لهما دور رئيس في توجهه الديني الصوفي.
بالنسبة لشاعرنا عبد اللطيف زغلول، كان الشعر لغته الإجتماعية والفكرية والثقافية والسياسية والعاطفية والعقائدية. كان يترجم أحاسيسه وتفاعله مع بيئته إلى انفعالات ينظمها قصائد يحلق على أجنحتها في سماء الجماعة الإنسانية التي يعيش معها، ويتقاسمان السراء والضراء. كانت هذه القصائد تفتح له بابا يدخل من خلاله ليشارك ويساهم في كل التفاعلات الجارية في مجتمعه ليجد نفسه طواعية، وانتماء لوطنه وأهله مكافحا منافحا موجها مباهيا مفاخرا مغازلا من خلال قصائده لعلها تكون إسهاما يشعره أنه قدم شيئا في حياته غير خدمته من خلال عمله ووظيفته. لكنه كان يصرح على الدوام أنه لا يبغي في المقام الأول إلا أن يعبر عن مكنونات مشاعره وعواطفه، وما يجيش في بحور رؤاه تجاه وطنه وأهله وعقيدته وتاريخ أمته.
كان يقول لي ردا على إلحاحي ومطالبتي إياه أن يصدر ديوانا شعريا له: " أنا لا أفكر في هذا الموضوع في حياتي. أنت يا لطفي شاعر، وأتنبأ لك بمستقبل باهر في الشعر فإذا أحببت أن يكون لك ديوان أو أكثر فإنني أتمنى لك التوفيق. أما بالنسبة لي ففي هذا الصندوق توجد مجموعة من أوراقي الشعرية بخط يدي، وبعد أن أغادر هذه الدنيا الفانية إلى دار البقاء، إفعل بها ما تشاء".في اليوم الثاني من شهر كانون الأول عام 1987- وهو آخر عهده بالوطن ومسقط الرأس مدينة نابلس- أي قبيل نشوب الإنتفاضة الفلسطينية الأولى بخمسة أيام، كرر لي صبيحة مغادرته أرض نابلس" تذكر ما قلته لك يا لطفي بشأن أوراقي، إن الأرث الوحيد الذي يمكن أن أتركه لك هو هذه الأشعار، وهذه المكتبة العامرة بأمهات الكتب".
مواقف وآراء كان الراحل الشاعر عبد اللطيف زغلول، يحب اللغة العربية حبا جما، ولا عجب في ذلك فهي من منظوره اللغة التي أنزل الله بها القرآن الكريم، وهي اللغة التي تحتضن وتختزن كنوز العلم والمعرفة والأدب التي فاض بها الإبداع الحضاري العربي الإسلامي. إنها لغة الجمال والرقة والعذوبة والخيال والفروسية والبلاغة والفصاحة، وهي لغة الإنتماء القومي والعقائدي، وهي أخيرا لا آخرا أم اللغات السامية جميعها.
ما زلت أتذكر قوله لي: "لن تكون يا لطفي كاتبا أو شاعرا إذا لم تعشق لغتك وتتقنها صرفا ونحوا وبلاغة، وكان على الدوام يردد: بئس قول لم يهذبه الكتاب"، ويقصد هنا القرآن الكريم ببلاغته وفصاحته.
من رسالة وجهها إلى أبنائه، أقتطف: ""إشتغلت في الحياة وشققت طريقي فيها شأن كل فقير محروم من حطام الدنيا، غني بنفسه وروحه وعزيمته وإيمانه، حتى تمكنت من تأمين مستقبلي إلى حد ما. حرمت من التعليم العالي، فآليت على نفسي التحصيل والمطالعة الدائبين حتى ثقفت نفسي بما قصر عنه أبناء الأثرياء المترفين. قاسيت ألم الفقر وذقت مرارة الحرمان، فلم أفقد ثقتي بنفسي وبالله حتى ضمنت لي عيشا وسطا شريفا حلالا. تنعمت واخشوشنت وبقيت في الحالين متمسكا بأخلاقي وديني ومثلي في الحياة، وحظيت طوال ذلك باحترام الجميع. عاشرت جميع الطبقات، وعشت مع كل الناس في جحيم هذا ونعيم ذاك. كنت إذا شعرت بتقصير عن مجاراة المنعمين، أغطي هذا النقص بتجاريبي في الحياة من علم وثقافة ومعرفة عامة. فإن رأيت أن هذه البذرة ألقيت في تربة غير صالحة، إنسحبت بكل لطف وهدوء حتى يتاح لي مجال أصلح أو ظرف أنسب".
تجدر الإشارة إلى أنه عمل مستشارا لغويا لبعض الجامعات في الأردن والسعودية. وقد ترك مجموعة من المقالات النثرية في موضوعات شتى. كان دائم التغني بنمطية الشعر العربي وتقنياته المتوارثة. كان يقول ليس هناك من شعر عرفته البشرية كالشعر العربي القائم على أسس متينة من البحور والأوزان والقوافي. ليس كل كلام مهما رق وعذب وتجمل بشعر له حسب ونسب وانتماء إلى صرح حضاري هو هذا النمط ذو الخصوصية والتميز والشخصية المتفردة، والذي وحد شعراء العربية وضبط مسيرتهم إلى الإبداع. كان يصرح على الدوام أنه لا يؤمن بالشعر الحر كبديل مسخ لهذه القامة المنتصبة الشامخة المتمثلة بالشعر العمودي، ومع أنه لا يعتبر الشعر الحر شعرا، إلا أنه احترمه باعتباره فنا أدبيا يقف عند عتبات الشعر العربي، ولكنه لا يدخل إلى صرحه.
شهادات أدبية
وفاء لوعد الينابيع التي لا تجف
من شهادة مطولة عن الشاعر الراحل عبد اللطيف زغلول
بقلم الشاعر والكاتب الفلسطيني علي الخليلي
لم يبحث الشاعر الراحل عبد اللطيف زغلول "1915-1992" عن الشهرة في حياته، وحتى أنه لم يحرص فيها على لقب "شاعر"، كما أنه لم يحرص بالتالي على تجميع شعره ونشره في ديوان.
كان مكتفيا بما يفيض من شاعريته المتألقة على من حوله من أهله وأصدقائه الأقربين في مدينة نابلس. كنت منذ طفولتي، واحدا من أصدقاء أبنائه، وبخاصة إبنه محمد "إبن صفي"، وأما إبنه البكر لطفي " الشاعر المعروف لطفي زغلول"، فكان أكبر مني بسبع سنوات.
كنت أقرزم الشعر في مطلع الخمسينيات، حين كان الراحل عبد اللطيف زغلول يكتب الشعر أو"يقرضه" بإتقان عال، أقارنه فيه بالشاعرة الكبيرة، إبنة الحارة ذاتها، فدوى طوقان، بخاصة بعد صدور ديوانها الأول "وحدي مع الأيام".
مقتطف من قراءة في ديوان "نفح الذكرى" بقلم أ. سليمان فيومي / الجامعة الأميركية/ بيروت
خرج الشاعر الراحل عبد اللطيف زغلول من رحم قصبات نابلس التراث والتاريخ، وفي أحضان واديها المجنح بالفل والياسمين. أضاء سنا من جبل النار رؤى إبداعه. لم يطلب الشاعر شهرة أو مجدا، بل تجلى الله والوطن والحب والإنسان في فضاءاته الشعرية.
قضى الراحل عبد اللطيف زغلول حياته يحمل فكرة معقولة عن الحياة، ويسعى لهدف معقول فيها. كان الكتاب "خير جليس له في الأنام". لم يفكر أن يحتفظ بأشعاره، أو أن يكون له ديوان شعر في حياته أو بعد مماته. لكنه ترك مجموعة كبيرة من القصائد الشعرية التي تناولت مختلف الموضوعات الوطنية والدينية والوجدانية والغزلية والإجتماعية التي ظلت تضيء فضاءه الشعري، ومع تقدمه بالعمر ومجاورته للبيت العتيق في مكة المكرمة، والحرم النبوي الشريف في المدينة المنورة، إقتصر إبداعه على الموضوعات الدينية والصوفية والوطنية.
مقتطف من شهادة الأستاذة الجامعية الدكتورة يمنى أ. جابر / باريس
أهداني الصديق الشاعر الدكتور لطفي زغلول نسخة من ديوان "نفح الذكرى" لوالده الراحل عبد اللطيف زغلول. للوهلة الأولى فوجئت بأن والده كان شاعرا. تصفحت هذا الديوان، فإذ بي أمام شاعر فذ حريص على لغته العربية نحوا وصرفا وبلاغة. الحق أقول إنه شاعر عملاق، إلا أنني تساءلت: لماذا لم نسمع بهذا الشاعر الفذ من قبل؟.
جاءني الجواب سريعا، لقد كان صاحب هذا الديوان زاهدا، لم يطلب الشهرة والمجد. كان يتجنب تسليط الأضواء عليه، حتى أنه لم يشأ أن يكون له ديوان شعري في حياته. يا الله ما أعظم هذا الإنسان شاعرا وأديبا!. ما أغنى هذا التراث الشعري الذي خلفه، رغم ضياع الكثير منه وفقدانه. إنه شاعر فحل، لا تقل شاعريته عن شاعرية أي شاعر عرفناه وقرأناه، بل إنها تتفوق في جوانب عدة على الكثيرين من هؤلاء. إنني أثمن عاليا مجهودات أنجاله الذين أحيوا تراث والدهم الشعري، فأصدروا له ديوانا شعريا يضم مختارات من هذا التراث وفاء لذكراه. طوبى لهم، ولهذا الشاعر والأديب الراحل عبد اللطيف زغلول الذي كان مجهولا، واليوم أضحى علما من أعلام الشعر العربي.
مقتطف من شهادة الدكتور عبد الرحمن أقرع / جامعة النجاح
كان الشاعر والأديب عبد اللطيف زغلول يحب أبناءه حبا جما، وقد كافح كفاحا مستميتا حتى حقق هدفه السامي في تعليمهم جميعا تعليما جامعيا، فنجحوا في حياتهم العملية.
في حياته كان يعامل هؤلاء الأبناء كأصدقاء له، وكان يحضر بعضا من جلساتهم مع أصدقائهم يناقشون أمور حياتهم الدينية والدنيوية، فكانوا يستمعون إليه مرشدا وموجها وشاعرا، يسدي إليهم بنصائحه، ويتلو عليهم بعض قصائده.
أما نجله الأكبر الشاعر والكاتب د. لطفي فقد نال رعاية من لدن والده، تتمثل في إرشاده، وتوجيهه للإهتمام بلغته العربية صرفا ونحوا وبلاغة، وفي أكناف هذا الوالد الشاعر واللغوي عاش د. لطفي ردحا من الزمن، نهل فيه من معين والده اللغوي والأدبي الذي لا ينضب، ومن ينابيعه التي لا تجف. إن د. لطفي لا ينسى هذا لوالده، فهو يذكر على الدوام فضله عليه.
مقتطف من شهادة الأكاديمية أ. د. صافيناز يسري / الولايات المتحدة الأميركية
حين اطلعت على ديوان الشاعر الراحل عبد اللطيف زغلول، أحببت أن أعيد قراءته، فوجدتني أمام قامة شعرية عملاقة. عندها تملكتني الحيرة، وتساءلت: لماذا لم نسمع عن هذا الشاعر المبدع قبل الآن؟. كان الرد واضحا وجليا في المقدمة التي كتبها نجله الأكبر الشاعر والكاتب د. لطفي زغلول. لقد كان الشاعر الراحل عبد اللطيف زاهدا، لم يجر وراء الأضواء، ولم يبحث عن الشهرة في حياته. إلا أن هذا السلوك الإنساني لم يرق لنجله، ولا لكل أنجاله الآخرين، فكان أن أصدروا لوالدهم ديوانا يحمل عنوان "نفح الذكرى".. مختارات من تراثه الشعري، وفاء لذكرى والدهم الذي تنفح ذكراه عبقا على مدى الأيام للأجيال التي لم تعاصره، وحق لها أن تحظى بنفحات من إبداعه. إنني أثمن عاليا وغاليا هذه الخطوة التي قام بها أنجاله فردا فردا، وأخص بالذكر نجله الأكبر الشاعر والكاتب د. لطفي زغلول.
الامثال و الحکم فی خورستان
و الحکم العربیه الخوزستانیه
-
- لیدری یدری و الما یدری گضبت عدس 2- المایشوف بل منخل عمه العماه 3- الگرصته الحیه ایخاف من جرت الحبل 4- حامیها حرامیها 5-مو شغل کل صخله عل بیدر تدوس اترید شایب واحد امکصر اضروس 6- شایل الدنیا علی راسه 7- احمار الدوغه 8- الطایح رایح اکلاب الزمهریه 10- احجارته ابعبه 11- الف خط ابضرگ بط 12- خضه خضه و هو لبن 13- ظلمه او دلیلها الله 14- اجه ایطببهه عماها 15- شد الفجل 16- الدیره المالک عرف بیهه شله و ارکض بیهه 17- یا غریب کن ادیب 18- عده مفتاح الجنه 19- ربیع الدویریج 20- یراویک حنطه و ایبایعک اشعیر 21- مطر ابشلواء 22- دردمه سوداء 23- گص المنجل 24- اعطی العیش الخبازته 25- یصید السمچ لل ما عد اهله ملح 26- ناطور ابظلماء 27- امزین الگرعان 28- تایه ابهیمه 29- البزون تدعی علی اهلها بل عمه 30- چلب باب 31- اکل بل یعجبک و البس بل یعجب الناس 32- یمشی ابرهدنه 33- برقوث شتاء 34- یاکل ابین عمیان 35- خالک مایسمع 36- مثل الزیبگ 37- چنک سدانه بل مای 38- امحمل حمل الدانگ 39- طراده و امسیسه بل بحر 40- یختل بل نهار 41- سدره ابطن طین 42- مایدور ایگله اطبگه 43- چلب تفگ 44- حرامی ابطن زوره 45- نایم علی سبع افگره 46- تایه ابشلوا 47- مثل الوذانه 48- مثل الناعور 49- یحفر ابگبره 50- نایم من امس 51- علی الحرکه 52- ناره ابچبده 53- جیره ابچبنه 54- امفتش بل لبن 55- نار ابزفت 56- مسمار ابلوحه 57- امدلل خواله 58- امچبش بیه الفار 59- زرزور سدره 60- السانک السان طیر 61- مضیف کواوله 62- چیل الملح 63- اکل بطیخ 64- نار جهنم 65- مثل الزانه 66- امدلل خواته 67- صطوت حرامی 68- مگام اشحیش 69- حال السگه 70- گمراء و زهیه 71- بالوعت مای 72- الدار سوده والمزار ابعید 73- گاعد علی نار 74- دگ المناجل 75- یمشی علی فرد رجل 76- زرت سمچ 77- حمیر اشقیدل 78- حبل وانشد 79- ساس رمل 80- گرنه گرن طین 81- شماله سوده 82- ابن حاتم الطی 83- هدت خرا ء 84- عایش ویه ابلیس 85- طایر ویه الطایرین 86- چنهه عین دود(نمل) 87- مثل گفه التاوه 88- یسلت الشعره من العجین 89- ما یشرب خابط 90- مای صافی 91- امعدل ربعه 92- یشتغل مثل الساعه 93- محطت قطار 94- حمام نساء 95- چنه بعیال 96- غریب ابعمام 97- ولیت الرجال 98- حمام الکاظم 99- شاطی الفرات 100- دانگ امحمل 101- اشیله علی راسی 102- نهار الگیض 103- البچایه غلبت الشچایه 104- الگوم گایمه والعرب نایمه 105- امنجع بل مای 106- راچب و ایفسی علی 107- یاکل تمر و ایذب الفصم 108- ایکده ابو اکلاش و یاکله ابو چزمه 109- یسرح ما یروح 110- اکلهه ابخاشوگه 111- درده ابطنه 112- شردت خراء 113- اذاه من اداه 114- محافه او ملتمه 115- گشاد و رشاد 116- گوم خودش 117- خفیف علی المعده 118- ما لحگ المحشم 119- مثل الزرگی 120- اتگف من الحجله 121- بعیونک شر 122- ولیت السباع ولا ولیت الرجال 123- ابگبره حارگینه 124- میت بید امغسل 125- شارد و تابعینه 126- مگامه مایشور 127- نبش الدجاجه 128- گفه امسیسه 129- ادرد دوه 130- بیت او سبع بیبان 13مثل الطلی جره من اذانه 132- حمامت السید 133- یبرج ما یگص 134- مطر ربیع 135- زوده اَم برابیج 136- سرابه من ابعید 137- مطرک ما یبلل 138- مثل البریزجی 139- ایقط ما ینبگ 140- چنه ملتات 141- شایب عرب 142- عمر تفگه 143- طایح من المشلات 144- تایهت غنم 145- ثولت غنم 146- کرت غنم 147 یاکله امتلت 148- یمشی و یرعی 149- شایلنی علی راسه 150- چنه ترکی 151- لا تسویهه اطواله 152- حط ایدک علی راسک لا تطیر چفیتک 153- النسبه نسبت الخیل 154- جل نفسک تکرم 155- السانک حصانک الصنته صانک والهنته هانک 156- رافج الخیل و اخذ سلوها 157- اکرم تکرم 158- طالب علی البطل لما یجیک الحگ 159- الطلابه لبن عمک گولهه حگ 160- ضم اخیک لبن عمک و ضم ابن عمک للغریب 161- الما عنده نسیب ایسیب 162- ابن الشریچه نایم بل خلاء 163- دمک حار 164- الاسود بل جبل حصود 165- الابیض حدر کتر امه ایتلبد 166- ابعیبیص الطین 167- تایه من امهاته 168- اطرش بل زفه 169- امضیع فرخه 170- الباب الیجیک منه ریح سده واستریح 171- اغراب سابله 172- چبیر القچقچیه 173- بس اسمک رجل 174- طنبور طین 175- کارت حشیش 176- اسمک بل حصاد و منجلک مکصور 177- امچیروان غافله 178- مختال اطیور 179- تاکل ملح 180- اصیار امس 181- ابن السبعت اشهر 182- ساعه او سلامه 183- اصغر تکبر 184- هوسه او طلع روسه 185- ذبت زهر 186- ذبت مردی 187- گطان ابشبچ 188- سمچه اببحر 189- تلدق لدق العگرب 190- سمک یکتل 191- شایلینه او ناکرینه 192- حط عینک علینه 193- هل روحه روحه 194- مثل الگمر اینور 195- وجهه بدر 196- مثل الغزاله 197- ذیب امروشن 198- تنور عرب 199- مثل الثبات 200- عاصی ما ینلاچ 201- چلب عجم 202- کل بیت و بیه مرحاض 203- تحزم لل واوی بحزام سبع 204- تحزم بحزام الشر 205- لو اجتک شد احزامک 206- ما تعرفک لو هوت 207- ما یردک الی بختک 208- ناطور جافله 209- مثل السمچ ماکول مذموم 210- محماض مسماچ حبیبن لل حلاه 211- لو طال املک کثرت همومک 212- الصبر مفتاح الفرج 213- تحمل عمیل مرتک اچم یوم 214- اکل و ابلع 215- رافج و وافج 216- المجالس مدارس 217- لو بدیت کبر مضیفک 218- التدحلب یکصر الگفا 219- راکب المطی و مستحی من اظراطه 220- راکب الجمل و امدحلب 221- صارت کربلا 222- تگرص و اتضم راسک 223- صندوگ خشب 224- چلچ امسیس 225- الیگول اشعیر یضرط 226- الصباح رباح 227- رایت الله بیضاء 228- الظهر الحمر 229- دانگ مخسوف 230- الیدور یلگه 231- الیبوگ ینباگ 232- بل بصره ملح 233- کل دیرت لی اهلها مصر 234- چلب العضاک کتلناه 235- طارش البینی و بینک یاکل خراء 236- فاله ملسه 237- ژربه مایکف 238- شریچ الحرامیه 239- فدانه مکصور 240- شطره او طارت 241- محافه او ملتمه 242- عگیطه او ذبوها علیه 243- ابن البایره سبع 244- الکراهه تجلب المسبه 245- لو کرهت جارک طگ چلبه 246- بیت الگصب محبوب و بیت الصخر مهیوب 247- ابو بیت الصخر یحتاج بیت الگصب 248- العلم ثروه 249- الروح خزنه 250- افرش گلبک بابتسامه 251- مشلات سمچ 252- عدنه بل زلم زلمان و عدنه بل حرب میدان 253- سواها و استوت 254- الحزن یجر الحزن 255- امعیبرها ایعبر 256- جرارها ایجر 257- امس فرح والیوم سرح 258- واحد امعرس واربعین مجنون 259- حلانت تمر 260- مثل الدبس 261- طوله طول نخله و عگله عگل صخله 262- لا یندل و لا یستدل 263- حبا ها و حبلت 264- اول نومته شرم تراچیها 265- غزال ا ودلال 266- لا تسئل الحکیم اسئل السادی علیه 267- المجرب حکیم 268- کسب العلم فضیله 269- ارح ترحم 270- شتلو و کلینه نشتل و یاکلون 271- الکبیر فی البیت امیر 272- الطفل سبع علی ابوه 273- ثلثین المگابر من العیون 274- ابعینه درباش 275- عینه تکتل 276- العرب شایله و العزبه مایله 277- لو اخفیک لو اعلم علیک 278- اظرب اخوک و لا تخرب بیت ابوک 279- درب العداله عسر 280- الجار جارک ثم جارک ثم اخیک 281- الجار وارث الجار 282- اول الجار ثم الدار 283- السعاده بل زوجه و البیت و الرکوبه 284- افعل لاخرتک قبل دنیاک 285- عاشر الگوم و اخذ سلوها 286- شوروهن واخلفوهن 287- اخوک لو صار سبع مایاکلک 288- الزوج موجود و الابن مولود و الاخو مفگود 289- طاحت مطایحهه 290- چنه بومه 291- سکران ابلذاته 292- بل بحر او عطشان 293- طنان ابو ذان 294- جاک ابو ارویشد 295- عربد ابو اشحیله 296- مگراضه ما یگص 297- لا یحل و لا یربط 298- مگرود نایم علی ابصاطه 299- امخسبگه من ورا و جدام 300- ضاله اسلاک 301- تایهه من الدروب 302- جلده ایحکه 303- المختاضه تتلافت وراها 304- چنک مختاضه من اهلها 305- الشافهه ابجاره شافهه ابداره 306- کن نسیب و لا تکون ابن عم 307- اولاد البدلیه 308- یوسف ابطن بیر 309- اخوان یوسف 310- لا امان باهل الکوفه 311- شد حیلک محد ایعینک 312- شد کارتک و شیلهه 313- کلمن یشد له بنده 314- کلمن یشد کارته علی گده 315- الکصرها ایحش علیها 316- ما ضاع جمل و عند اهله فرس 317- التایه تایه العگل 318- خیر الکلام ما قل و دل 319- لا عده ناگه ولا یاجد جمل 320- تیه احمارک و اشلی حوح 321- چلبک لو یعظ شبگه 322- اربطو فرسکم و نربط ولینه 323- ناطور ابمگبره 324- دیچه ما یعوعی 325- الصلابه برگبته 326- بعیونه ملح 327- صایر ابو جاسم 328- لبسه عالی او جیبه خالی 329- المدلل بطن امه بحر 330- الماشایف یتعجب 331- الماعده امعذب 332- الفقیر بل دنیا غنی 333- الفکر مفتاح السعاده 334- الامان من الامان 335- الله مع الغریب 336- الکراب یثر الحصاد 337- الحصاد یثر ابو دمغه 338- اکل مر و اشرب مر و لا تعاشر مر 339- بیت ابطن بیت یصیر ولاکن گبر ابطن کبر مایصیر 340- های گحط 341- الدلال یثر الجمال 342- المدلل ابصدر المضیف 343- کبیر الگوم خادمها 344- دینکم لایصیر دنانیرکم 345- اولادکم اکبادکم 346- النسیب وصله من الچبد 347- گبل لا تکمل دوفها 348- دوفها ابطینها 349- اتشوفها و اتعوفها 350- قصبن علی الجمل یرکب بل مشحوف 351- الشبعان بل دنیا جوعان 352- المعزب ثری 353- الگدر ما گدر 354- الگدید و حید 355- الحسود ابعینه عود 356- الحسوت یموت کل یوم الف مره و یحیا 357- الدنیا دوارها ایدور 358- ترید الفطور لو چتل الناطور 359- یتعارکون علی الحافنه 360- مگروده او طاحت ابراسها 361- تجیلک البلاوی و انت خاوی 362- طگ راسک بل طوف 363- مدخنه او هاضت 364- دخان اعیونه عمانه 365- دخانکم عمانه 366- الف صدیق ولا عدو واحد 367- خرب بیتک ولا تخرب معملتک 368- کون مظلوم ولا تکون ظالم 369- دحروج بل ید ولا عصفور فی السماء 370- لایطیر ابعید ولا ینکض بل اید 371- قلله ودلله 372- اتعب والعب 373- لهنت الله علی المایحچی الصدگ 374- راح بوله ابشط 375- اشما تزرع تلگه 376- ازرع ورد یطلع بصل 377- المایعرفک ما یثمنک 378- الما یدنی زبیله محد ایعبیله 379- صفی النیه او نام بل ثنیه 380- الگصب لو طال طوله مرجوعه علی اصوله 381- یگله هذا السبع یگله هذا اثره 382- تلگه طبخک 383- مایعرف کوخه من بوخه 384- من قلت تدابیره حنطته ماچله اشعیره 385- چنه گلب سمچه 386- حالی حال السمچ بل مای 387- العب جوله والبیت اظلم 388- الصبخه ولا الصبحه 389- امش شهر ولا تطفر نهر 390- طلعت شمس خیر من امس 391- لو بل زور لو بل هور لو عد الحرامیه 392- ابروحه ما هو عایش یرید له هوایش 393- هو بخت لو تخت 394- مد رجلیک علی گد قطاک 395- گاع اتزمه او گاع اتلمه 396- مثل اسگیک یا کمون 397- مثل النخله اشما تهزهه اتطیح تمره 398- خضه خضه و هو لبن 399- عمع العماک و موت الخذاک 400- عیشه علی ناره و عینه علی جاره 401- لاتدگ باب الناس یندگ بابک 402- النام نام والمانام یضربه احمام 403- عوذت ایده ما تفیده 404- ضاع ابتر بین البتران 405- گملتی بگعه 406- الفات فات وعلیک بل جای 407- العایش بل حیله یموت بل فگر 408- الفگر فوگ الجمل و عضه الچلب 409- دربک خضر 410- دفعت مردی والهواء شرجی 411- نارکم تاکل حطبکم 412- وخر زرعک عن دوابی/وحید او نار احس گلبی دوابی/زرعت الصبر حسبالی دوابی/یگلی شیل زرعک عن دوابی/شلت زرعی او دوابه اتعیل بیه 413- نشلت کرد 414- ایعضه الچلب و ایعوص 415- کون چیله تایهه 416- عضه الچلب و انچلب 417- اصبر والصبر مبروک تالیه 418- العده چلمه عده جبل 419- یا غافلین الکم الله 420- العایش بل دنیا سعید 421- احدیده عن الطنطل 422- خیطی بیطی 423- طایح ما بین حانه و بانه 424- یل گاعد بل زبیل لم اخصاک لیک عینه علی التلیت مو علیک 425- مکرهن یغلب احیلنه 426- مثل ابو الغبانه 427- اخذلک علم والموت جیه 428- الکلام بحر الکلام 429- مثل النعامه لا هو جمل و لا هو طیر 430- الید الوحده ما تصفگ 431- من حفر بیر لاخیه سقط فیه 432- المرء مخبون تحت لسانه 433- الشرع ما یمر علی عاقل مرتین 434- الوشیعه اول غطتهه 435- جزاءالحسان بکان 436- ابره ابطن بیر 437- کل نار والهه دخان 438- الطیر ما ینگطف فی حجارتین 439- خف و راحه 440- السانه یلوط اذانه 441- خناگ الدجاج 442- عضاض مرت ابوه 443- یلعب اشطیطو 444- صبه صبه و هو ملح 445- صایر حژه 446- هوه اتحچحچ 447- مصاص دم 448- تایه من امهاته 449- ارویژع 450- کل شارب و اله مگص 451- ما تحمد العروس امهه و الزافوفه 452- لا حمید و لا مذمه 453- ما تلحگ الوسفه 454- التهده ما عثر 455- العثر ما تهده 456- الف صدیج و لا عدو واحد 457- امتنگ بل تتن 458- حسباله لعبت اطفال 459- طایر مثل الغزاله 460- العرگ دساس 461- هل جمل بین الصخول 462- مو کل امدهرب لوز 463- یصید البگه او بخطی الجمل 464- یطلع من امزوگ المس 465- خالتی و بنت خالتی و الغریبه افضالتی 466- ابن الذیب ما یتربی 467- ابنه علی چتفه و یدور علیه 468- ابو البنات مرزوق 469- اتعب جسمک ولا تتعب گلبک 470- اتغده بیه گبل لا یتعشه بیک 471- التمت الحبایب و ما کو احد غایب 472- احنه اثنین الثالث اجانه امنین 473- گول سرک للیصونه 474- اذا بیه خیر ما عافه الطیر 475- تیه احمارک و اشلی حوح 476- ازرع یوم تاکل دوم 477- صباح الخیر یا جاری انته ابدارک و انه ابداری 478- اقطع العرج یسیح دمه 479- اکبر منک ابیوم اکثر منک ابسنه 480- ساعه الربک او ساعه الگلبک 481- الساکت عن الحگ شیطان اخرس 482- السبع سبع ولو فی قفص 483- الزلم صنادیق المغلگه 484- سبع ولا ضبع 485- سلامت الانسان فی حلاوت السان 486- گطمه من ذیل الخروف ولا گامه من ذیل العجل 487- الکبر عبر 488- اکل اکل الجمال و گوم گومت الرجال 489- کل بیت و له باب 490- کل لحیت الخراها من ایدها 491- کل ساقطه و لها لاقطه 492- کل شارب و له مگص 493- کل شی فی اوله صعب 494- کل صعده و لها نزله 495- کل عین و فوقها حاجب 496- کل سوال و له جواب 497- کل مصه تجی ابعضه 498- چلب اجرب و انفتح اله مطلب 499- درب ایجیبه او درب ایرجعه 500- چلب ینبح 501- کید النساء غلب کید الرجال 502- اذا تدینت دین اکل بیدیک الثنین 503- حبر فی ورق 504- صدیج ماله عدو ماله 505- محد یگول للسبع عینک حمراء 506- الحرامیه و عملتهه 507- الحرامی لو چاتل لو مچتول 508- الحسن اخو الحسین 509- حسدنی البین علی طول شواربی 510- حلم الجوعان عیش 511- احمارتی العرجه و لا فرس ابن العم 512- الغنی کتاله ماله 513- طریدت البیت تحرم علی الجامع 514- حط شی تلگه شی 515- حط گبل ما تتعب او شیل گبل ما تستریح 516- حط راسک وسط الروس تسلم 517- الحگ الوراه مطالب مایموت 518- الحلابه و لا مسک العجول 519- البزون تتحلم بل فار 520- امجدی ما یحب امجدی 521- جاعد اتصطر تمر 522- گوت ولا تموت 523- محد یعرفک یا لبن غیر الیخضک بیده 524- گوم فرعون 525- طرگاعه من السماء 526- انت مطیور 527- گمبره عمیه 528- فوگ کتلتهه خذو ایزارها 529- حبهه ما حمد ها گلهه شعرچ بززانی 530- روح الله ویاک 531- بیضه اببن صلابیخ 532- شامر شره علی چتفه 533- ما عنده صول بل چعاب 534- الخیل بل میدان والزلن بل نیشان 535- لا عده بل خیل خیاله و لا بل زلم رجاله 536- الگرعه اتزامط ابگصایب بنت عمهه 537- التعب ما یضیع بفراش 538- الستحه من بنت عمه ما جاب منهه ولد 539- اتموت الحیایه و اسمومهه بیهه 540- خیال و بیده رمح 541- الخیال اعلی من الرجال 542- حچایاکم هوا ابشبک 543- یحمیر و احمیلک من واشجابک لل طن اتشیله 544- حنظل لو بطیخ 545- سم سم لو ماش 546- فوگ ضیم الله ضربنی ابمیمنه 547- من الیواله لل خیاله 548- ساس من ساس او عرج نداس 549- من ساسهم ربلک دیچ 550- حبه او دبه او طاح بل اردبه 551- الجود من الماجود 552- گبرک محفور 553- اکل بل یعجبک و البس بل یعجب الناس 554- جرح علی جرح 555- نار و حطب 556- اخذ العیش من خبازته 557- امن بنتک عند ابو بنات و امن هایشتک عند ابو هوش 558- کلمن یموت ابیومه 559- کلمن یشد له بنده 560- الگدر ما گدر 561- کلمن یحوش النار الگرصته 562- چیل السمره 563- العاقل ما یمر اعلی الشرع مرتین 564- قوی عینک و اکل حلاوه 565- فرحه و اجت لل احصان 566- بعیونه ملح 567- یسرح ما ایروح 568- املیح الرعیان 569- طنبور طین 570- مثل الکرزل 571- مثل المطاله 572- بزون تدعی علی اهلها بل عمه 573- شیطان امروشن 574- الماگدرها ایقص بیهه 575- حبه او دبه او طاح بل اردبه 576- ساس من ساس او عرج نداس 577- من ساسهم ربلک دیچ 578- السان الناس اغلام الحق 579- اتعلموا الحلاقه بروس الیتاما 580- اذا کان راسک من شمع لا تمشی بل شمس 581- الگلوب شواهد 582- الدنیا طویله و احبالها جنب 583- غالی و طلب مطاله 584- حط ابحلگ بانه علچ 585- الحگ ماکله الثور 586- غالی او طلب مطاله


این وبلاگ با توجه به عنوان پایان نامه نویسنده طراحی و تنظیم شده است.